سردرگم

 

پست ثابت 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 1:1 توسط دخترپاییز

دلم ی چیزهایی میخاد و اینقدر خساست در وجودم ریشه دوانده که نمی تونم برم بخرم داداشام هم دقیقا مثل خودم هستن و همشون دلشون میخاد اون چیزهایی که منم دلم میخاد شوهری هم که هیچی دیگه  

تولدمم نیست که لااقل منتظر باشم یکی برام هدیه بیاره که عمراً کسی از این چیزا برای من هدیه بیاره  .

الان داشتم به هدیه هایی که توی عمرم گرفتم فکر میکردم تا حالا فقط یک کتاب هدیه گرفتم اونم از نمایشگاه کتاب بود در بیست و اندی سال پیش 

واقعااااااااااااا !!!!!!!چرا کسی به من کتاب هدیه نداده تا حالا؟ اها یادم اومد دو تا کتاب دیگه هم هدیه گرفتم یکیش نهج البلاغه که دختر عموم به مناسبت ازدواجم بهم هدیه داد و منم گذاشتم توی نبات رضام ی راست رفت خونه شوهرم دومی هم یک صحیفه ی سجادیه بود که توی مسابقه ی حرم امام رضا شرکت کردم و برنده شدم که اونم خواهر گرام کش رفته و قصد برگردوندن هم نداره احتمالا 

این احتمالا ارزوی محال منه که یکی بهم کتاب مورد علاقمو هدیه بده البته شاید کسی ندونه من عاشق چه کتابی هستم اخرین بار که یک کتاب از خواهرزادم قرض گرفتم کتاب خانوم بود که برادر محترم به بهانه ی صحافی ازم گرفت و هنوزم به دستم نرسیده و احتمالا دیگه نخواهد رسید 

ولی من دنبال کتاب دیگه ای هستم و از کتابهای اینترنتی متنفرم  

اهااااااااااااای تو  

گوجه سبز کیلو چنده ؟ این گوجه سبزها توی سینی نشستن و با فخر فروشی نگاه میکنن منکه هنوز جرات  نکردم برم بپرسم کیلو چنده ولی فکر میکنم که از موووووووووووز هم گرونتره حتی از آناناس  

هر چند که من از اینها هم دوست ندارم و تنها گوجه سبزی که دلم میخاد محصول درخت گوجه سبز خونه ی بابای زن داداشم هست اونم نه همه ی درختاشون اون درخت کوتاهه وسط باغ پشتی خونه شونه خوووو کی میخاد بره شمال گوجه سبز بیاره ؟؟؟؟؟؟؟ 

ی چیز دیگه هم میخام توت سفید روی درخت که اینم از موقعی که خونه ی بابابزرگمو فروختن ما ی توت درست حسابی نخوردیم یادش بخیر شاخه های درخت اومده بود روی سقف و ما روی پشت بام خونه حسابی توت میخوردیم الان اون درخت و اون خونه کجاست؟؟؟ خدا میدونه  

ای بابا من چقدر شکمو بودم خودم خبر نداشتم همش که شد خوردنییییییییییییی 

کتابم غذای روحه دیگه

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:57 توسط دخترپاییز|

حالم بد جور گرفته است بچه ها برام دعا کنید ولی من به قانون پایستگی ایمان دارم  

مشکلات حل نمیشوند فقط از شکلی به شکل دیگر در می ایند 

اصلا حال و حوصله ی نوشتن هم ندارم حتی حوصله ی فکر کردن هم ندارم دلم میخاد ی نفرو اذیت کنم 

سادیسم ندارم ولی فکر کنم مردم ازار شدم شدید 

فعلا بای  

گیر ندید که حال و حوصله ندارم

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:24 توسط دخترپاییز|

اطلاعیه 



نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 13:28 توسط دخترپاییز|

 راستشو بخواین من اصلا اهل سیاست نیستم اما ظاهرا این سیاست مارو رها نمیکنه و همه جا مارو دخالت میده

عرضم به حضورتون چند سال ی نفر پیدا شد مارو قسطی ببره کربلا ماهم خودمون رو اماده کرده بودیم برای یک سفر روحانی و همچنین ی ایرانگردی چون زمینی بود  

که خبر لشکر کشی آمریکا به عراق رسید و در کربلا بسته شد  و سفر ما کنسل شد

ی مدتی گذشت و این زخم روحی التیام پیدا کرده بود نزدیکهای نوروز 90 بود که خواهرم پیشنهاد داد بریم برای سفر به سوریه و هچنین لبنان و ترکیه :) ماهم کلی خرسند که داریم میریم سوریه اخ جون اخ جون اخ جون 

ثبت نام کردیم و پاسپورت رو گرفتیم و کلی پول و پله جمع اوری کردیم که رفتیم ترکیه غصه نخوریم و هر چی خواستیم بخریم  

تا اینکه خبرهای نارامی ها در سوریه به گوشمون رسید و در سوریه هم بخاطر اینکه مردم می ترسیدن بعد مدتی بسته شدو سفر ما کنسل شد 

چند وقتی با خودم فکر میکردم که نشد برم کربلا نشد برم سوریه ظاهراً نه اقا طلبید مارو نه خانوم گفتیم جای مجلس عروسی که مراسم لهو ولعب میباشد ی سفر بریم زیارت خانه ی خدا و کلی از حالات معنوی اونجا لذت ببریم و شروع زندگیمون رو بر این اساس بگذاریم 

و باز هم خبر رسید که عمره هم لغو شد  

اگه به کسی نگین یکی از ارزوهام این بود برم یمن اخه توی کتاب دینی ی چیزهایی از یمن نوشته بود که حس میکردم تکه ای از بهشته  

بخاطر همین از همین تریبون اعلام میکنم اگه کنگره ی عزیز و 1+5 و برادر خوش تیپمون اوباما همی الان تحریم ها رو لغو کردن که هیچی وگرنه ی سفر هم به شهر اونا میرم  

دیگه انتخاب باخودتونه


برچسب‌ها: سیاست من
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 9:8 توسط دخترپاییز|

داشتم طبق معمول دستور آشپزی روزنامه رو میخوندم که برای اینده ازش استفاده کنم غذای امروزش اموزش پخت سوپ خیار سرد بود برام سوال پیش اومد که اینو چطوری میپزن 

بعد اینکه کل دستورو خوندم یاد ی غذای فصل گرما افتادم  

بعلههههههههه ابدوغ خیار  اینجا بود که فهمیدم مادر بزرگ مرحومم که همیشه هر چی میگفتی میگفت از اینم هفت رقمه راست میگفته بله دوستان ابدوغ خیارم هفت رقمه 

ارقام ابدوغ خیار:1- اب و ماست و خیار 

2- اب و ماست و خیار و نعناع 

3- اب و ماست و خیار و نعناع و سیر 

4- اب و ماست و خیار و نعناع و کشمش 

5- اب و ماست و خیار و نعناع و جعفری  

6- اب و ماست و نعناع و گل  

7- این دیگه نور چشم ماست و ورژن مد روزه : سوپ خیار

ازا ین به بعد تابستون که مهمون سر زده داشت میرفت بهش میگیم بمونید حالا ی سوپ خیاری هم تو خونمون پیدا میشه مثلا ما خیلی باکلاسیم


برچسب‌ها: سوپ خیار, ورژن جدیدماست و خیار, نوشته های ابدوغ خیاری
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:27 توسط دخترپاییز|

ی خواهری داریم چندین سال پیش ی جا مستاجر بود صاحبخونه ی پیرزن بود که نوه هاش زیاد بهش سر میزدن از قضا یکی از نوه هاش یکی دوسال از ما کوچیکتر بود منم که دائم خونه خواهرم بودم چون شوهرش دیر میومد تنهایی میترسید  

تو این مدت با همین نوه ی هم سن و سال دوست شده بودم و ازا ونجایی که اون نوه از اون مرفهین بی درد بود و پول تو جیبیش اندازه حقوق ماهانه یک کارمند بود خیلی دوستش داشتم  

هر روز صبح با هم می رفتیم پارک جای خونه ی خواهرم و کلی بازی میکردیم و در مسیر بازگشت چیپس پفک میخریدیم و می رفتیم توی حیاط خونه و در حین خاله بازی می زدیم به بدن ( البته ما باهم همکاری میکردیم در خرید خوراکی من انتخاب میکردم اون پول میداد:)) 

ی روز که حسابی بازی کرده بودیم و حسابی گرسنه شده بودیم ی چیپس فلفلی خریدیم و طبق معمول رفتیم توی حیاط مشغول خوردن بشیم که مادربزرگ اومد ماهم بهش تعارف کردیم و بنده خدا یکی برداشت و تا گذاشت دهنش چشماش روشن شد بعد گفت اینا چیه شما میخورین برا قلب ضرر داره بدین من بذارم برا بعدتون کم کم بخورین و چیپس ازما گرفت و رفت تو اتاقش  

بعدازظهر ریحانه اومد دم اتاق خواهرم و صدام زد و گفت نغمه بیااااااااااا 

گفتم چی شده؟ 

بسته ی خالی چیپسو نشون داد گفت ننه حاجی همه رو خورده  

اونجا بود که فهمیدم بچه ها رو باید از کودکی عادت داد که چیپس و خوراکی های مضر دیگه رو کم کم بخورن  


برچسب‌ها: کودکی من
نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:48 توسط دخترپاییز|

سال نو مبارک 

اینم از اولین پست من در سال 1394  

18 روز از سال 94 گذشت و ما همچنان در خم یک کوچه ایم یادمه سال 90 زورم میومد که شده سال نود و من الان 20 و اندی سنم شده ولی فعلا به روی مبارک خود نمیاریم که 20 و اندندی سنم شده  :) 

امسال از پارسال کمتر کادو گرفتم ولی عیدی زیاد گرفتم پززززززززززززززززززززززززززز 

ی بسته زعفرون و سه تا سررسید بزرگ + ی روسری + ی چادر مشکی +ی چادر تورتوری + 2 عدد النگو(سین اولم جواب داد) +ی جفت کفش فوتفالی + ی ست ظرف نگهداری غذا+علوسک + بلوز+فلش و حدود500-600 تومن وجه رایج مملکت  

بازم پُزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز  

بهر حال سال 94 هم عمرشو داد به شما و بدرود گفت البته دلم به حالش سوخت غریبانه رفت خیلی ها خواب بودن به عنوان مثال خودم  

مامانم میگه سر سال تحویل هر کار بکنی تا اخر سال به همون کار مشغولی امسال سال خوبی خواهد بود ومن تا اخر سال لالا میکنم البته با شرایط فعلی بعید میدونم همون 7-8 ساعتم بخابم نمیدونم شایدم رفتم کره جنوبی اخه میگن اونجا خواب مقدسه و کسی حق نداره دیگری رو از خواب بیدار کنه اگه از این زاویه هم نگاه کنیم بازم سال خوبیه ی سفر خارجی هم میکنیم و روحمون شاد میشه  

سال خوبی داشته باشید میدونم الان همتون چاخالو شدین بسکه شیرینی و بادوم هندی تناول فرمودید راستی خوب شد خونه ما نیومدین ریا نشه ولی ما 30 تومن چلغوز ریختیم تو اجیلامون بعضی مهمونا فکر میکردن این تخمه است که چاق شدن پوستشون برق افتاده و مثل تخمه افتابگرودن باهاشون رفتار میکردن گفتم آجیلهای عید یادم از شیرینی های عیدمون افتاد   

نمیدونین مهمونها که 80 درصدشون خانواده ی خودم هستن از خون خودم هستن چه رفتارهای ناشایستی با شیرینی هامون کردن بطوریکه همون روز اول عید همون شیرینی مشهدی های معروف رو قتل عام فرمودند هر چی میگفتم خواهران و برادران و خواهر زاده ها و برادرزاده ( چرا میگن برادر زاده؟ مگه برادر زاییده اینا رو ؟)های عزیز امروز تمیرینه فردا مسابقست کسی حرف ما رو گوش نکرد و حسابی از تازگی اونها تعریف کردند بدیش این بود که من رژیم بودم نمیتونستم وارد این رقابت ناسالم بشم  

روحشان شاد و یادشان گرامی


برچسب‌ها: سال نو
نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:54 توسط دخترپاییز|

امروز از اون روزاست 

پنجشنبه ی اخر سال حسابی دفتر سوت و کوره عیدی هامو گرفتم و خرجم کردم 

الان دیگه هیچ حسی برای کارکردن نمونده بهر حال این ی هفته هم گذشت دیگه بد و خوبش و نمیدونم  

امسال به خیلی بد کردم پشت بعضی غیبت کردم دل بعضی رو شکوندم به بعضی بدقولی کردم بعضی رو از خودم رنجوندم میخاستم بگم هر کاری کردم خوب کردم و از سال اینده هم به همین روند ادامه خواهم داد 

اگه به داداشم نمیگین دیشب رفتیم آجیلارو خریدیم شیرینی هم طبق هر سال شیرینی مشهدی خریدیم وقتی پشت در رسیدیم اول زنگ زدم خونه و ازمامان پرسیدم اونجا امنه؟ وقتی مطمئن شدم که خورندگان و جوندگان و درندگان در منزل نیستن با احتیاط وارد شدیم الانم دو نفرو مامور کردم مواظب آجیلا باشن البته گذاشتمشون توی بقچه ی لباسای مامانم ولی خوب کار از محکمکاری عیب نمیکنه 

بچه ها بیاین فرهنگ سازی کنیم که نوروز امسال هرچه برای اجیلهای خودمان میپسندیم برای آجیل های دیگران هم بپسندیم و از دستچین کردن پسته و بادوم هندی بپرهیزید ولی اگه رفتین جایی چلغوز هم توی آجیلهاشون بود بی دریغ بخورید و بیاشامید و  زیاده روی کنید که اینا مرفهین بی دردن که چلغوز کیلو 70 تومن میزارن جلو مهموناشون  

موقع چیدن هفت سین هم حواستون باشه بهترین استفاده رو بکنید من میخام سین اولمو سایه ی آقامون قرار بدم شاید دوتا النگو به النگوهام اضافه شد 

سین دوم سلامتی مامانم و خانوادم  

سین سوم سرحالی جیب خودمو خانواده 

سین چهارم سوزش دل دشمنا وبدخواهام 

سین پنجم سرو سامان یافتن زندگیم

سین ششم سکه طلا ( الکی مثلا ما خیلی پولداریم)

سین هفتم سبزه ( چیه توقع داشتین همه ی هفت سینمو ملکوتی پهن کنم؟) 

هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز 

میخاستم ی عکس سفره هفت سین بزارم بلد نبودم دیگه نزاشتم خودتون تصویر کنید : 

اینجا اینه و شمعدونه 

اینجا تنگ ماهی .......................................اینجا قرآن .............................  اینجا سبزه 

......................... اینجا هم ی ظرف پر سیب  ................  و اینجا هم ی ظرف پر شکلات 

..............................اینجاسمنو..............................................اینجا سیر 

اینجا تخم مرغ رنگی.......................................اینجا سکه..........................اینجا هم سماق یا سیاه دانه البته ما مشهدی ها اسفند میزاریم چون میگیم سپنج 

اینجا هم ی گلدون سنبل........................................................اینجا هم ی دسته خوشه ی گندم 

اون وسطا هم گلهای رز  :)


برچسب‌ها: هفت سین من
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:28 توسط دخترپاییز|

از امروز هر روزهای تکرار نشدنی شروع میشه اخرین شنبه ی سال 93، اخرین یکشنبه ی 93 ، اخرین.... 

اخرین جمعه سال 93  و تمام ---------------------------------- ی لحظه یاد فیلما افتادم دید دید دید دید دیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید فشار خون صفر  و سال 93 به تاریخ پیوست

ی دوستی میگفت امسال از اون سالهاست که بهانه ای برای تنبلی نیست ب یکی میگی فلان کارو کی میکنی ؟ میگه از روز اول سال ، به یکی دیگه میگی میگه اول ماه ، منم که قراره از شنبه برم پارک ورزش 

بازارها حسابی شلوغ شده و مردم در تکاپوی سال جدید و ی عده هم در تکاپوی سر کیسه کردن مردم:( 

رفتم ارایشگاه ارایشگره محترم عیدی میخاد از روزنامه اومدن عیدی میخان پستچی محل عیدی میخاد رفتگرها هفت هشتایی هستن عیدی میخان قالیشویی قالی رو یک ماهه نگه داشته امروز اومده اورده عیدی میخاد اینو که گفتم تو عیدی نخواه که با لگدتازه ازت پذیرایی میکنما   

شما هم  اسم عیدی نیارین که من دو ماهه حقوق نگرفتم و دقیقا 28 اسفند حقوق و عیدی واریز میشه تازه اگه بشه


برچسب‌ها: هفته ی اخر
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 9:51 توسط دخترپاییز|


آخرين مطالب
»
» فانتزی های من
» اطلاعیه واقعی
» اطلاعیه
» هشدار برای 1+5
» ماست و خیار
» چیپس من کووووووووو
» سال نو
» اخرین روز کاری من
» هفته ی اخر سال

Design By : Pichak