سردرگم

 

پست ثابت 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 1:1 توسط دخترپاییز

از موقعی که یادم میاد نزدیک عید که میشد ما مکافات داشتیم ی طرفو تمیز میکردیم ی طرف دیگه کثیف میشد خداییش به عید که میرسید اونقدرا هم تمیز نمیشد بس که ما بچه های خوب و منظمی بودیم مامانم ی اتاقو تمیز میکرد تا بره اشپزخونه رو تمیز کنه اتاقای دیگه رو به خدمتشون می رسیدیم یادمه همیشه مامانم اشپزخونه رو میذاشت برای اخر  

اخه معتقد بود اشپزخونه زود به زود کثیف میشه و همچنین کارش زیاده و اگه زود شروع کنه به کارهای دیگه نمیرسه و البته معمولا آشپزخونه همیشه سرش بی کلاه میموند یا در حد ی نظافت روزانه تمیز میشد و خیلی خونه تکونی نمیکرد  

برای همین امسال به این نتیجه رسید که امسال از آشپزخونه شروع کنم و مارو توی اشپزخونه زندانی کرد و گفت تا اینجا تمیز نشده بیرون نیاین ماهم پس از وارسی تمامی کابینت ها و کشوهای فریزر به این نتیجه رسیدیم خیلی چیزهایی که علت اصلی ریخت و پاش اشزخونه هستند غیر ضروری می باشند و از اونجایی که مامان گرامی دلبستگی عجیبی به وسایل قدیمیش داره طی یک اقدام انتحاری تمام وسایل اضافه رو انداختیم توی کیسه ی زباله و خواهرم یواشکی برد و گذاشت سر کوچه  

نگرانیم این بودم که ی وقتی مامان جون بفهمه ملامینهای جهازش و سبد های سبزی به تاریخ پیوسته مارو اق والدین نکنه و خواهرم گفت چی میگی همین ملامین ها حداقل 10 ساله ازشون استفاده نشده و مامان اصلا یادش نمیادکه اینها هم وجود داشته و چیزی نمیشه 

ماهم جوگیر و تا گیرمون اومد آشپزخونه رو خلوت کردیم و خداییش کیف هم کردیم همه کابینت ها خالییییییییییییییی و دیگه چیزی سرگردون نبود توی آشپزخونه  

مامانم وقتی دید اشپزخونه اینقدر تمیز شده کلی از ما تقدیر و تشکر کرد و ماهم با تنی خسته و کوفته به رختخواب رفته و خسبیدیم به سرعت به خواب عمیقی فرو رفتیم  

صبح امروز مادر محترمه با نعره ای ما رو زا براه کرد نغمههههههههههههههههههههه این سبدای سفید که اینجا بود کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم نمیدونم مامان من ندیدم تو اشپزخونه نبود  

گفت دروغ نگو دیروز خودم 10تا کنار گذاشته بودم که توش سبزه بندازم برای بچه ها چیکارشون کردی؟؟؟؟؟؟؟ 

و من خواب ناز رو رها کرده و از خانه متواری شدم


برچسب‌ها: من و خانه تکونی
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:40 توسط دخترپاییز|

امسال نوروزمون مقارن میشه با دهه ی سوم فاطمیه و ایام شهادت حضرت فاطمه امسال میخاستم ی سفره هفت سین انچنانی بندازم ولی تصمیم گرفتم انچنانی رو بذارم خونه ی شوهر بندازم امسال به همون پیاله های سفالی گردالی قناعت کنم 

ولی سال دیگه چون دیگه دهه فاطمیه نیست میترکونیم 

این دهه ی دوم فاطمیه هم شده حکایتی ها واقعا ما نمیدونیم لاک قرمزا رو بزنیم یا نه   

دوستی میگفت هوا ی طوری شده که ی عده با کلاه و پالتو و چکمه میان بیرون و بعضی با تیشرت و دمپایی لاانگشتی و همه هم از هوا راضی هستند 

حالا این دهه هم شده همینطور ی جا روضه بود و شله میدادن به مناسبت دهه ی دوم فاطمیه و ی جا عروسی بود و بزن و بکوب  

کلا هم بازار خرما فروشا داغ بود هم بازار گل فروشا هم روضه دوستان مراسم داشتن و هم رقص دوستان

بازم خداروشکر با این کسادی بازار  بازار هرکی خوب باشه غنیمته  

راستی شوهرم اومد دلم تنگولیده بودها ولی اصلا دیدارمون برخلاف تصورم هندی نشد کلا شعر هندی حفظ کرده بودم که دکلمه کنم برای اقامون  

حالا الکی مثلا من دکلمه میکنم و جفتک نمیندازم 

آهااااااا ی ماهه رژیمم و به حول و قوه ی الهی تونستم توی یک ماه یک کیلو به وزنم اضافه کنم و حسابی چاخالو بشم البته اشتباه نشه رژیم لاغری بودها ولی نتیجش عکس شد  الان چند روز دارم روزی ی پیاله خامه میخورم و دنبه های گوشتارو میخورم شاید این یک کیلو کم شه والااااااااااا

نوشته شده در یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:0 توسط دخترپاییز|

یروزم روزه عشق بود و مثل سالهای گذشته به خوبی و خوشی فراموش شد 

اصلنم ناراحت نیستم که کسی برام کادو نخرید درسته امسال شوشو دارم و معمولا کادو دریافت میکنن در اولین ولنتاین اما ریا نشه ها شوشوی من با خیلی ها فرق داره و ی طورایی خاصه 

خلاصه بگم که امسالم خرس کوچولویی برای این خرس گنده خریداری نشد خوب بابا اینا رسمه خارجیهاست مگه خارجیها برای شب چله ی عشقشون کادو میخرن یا مثلا برای عید نوروز یا عید قربان یا عید غدیر؟ 

خوب چه توقعی داریم که این روز کادو بگیریم یا کادو بخریم  

خدارو صد هزار مرتبه شکر که شوهرم توی خطه این مسائل نیست وگرنه خوب اگه اون برام ی خرس میخرید منم باید براش ی جعبه شکلات میخریدم دیگه که خدارو شکر منتفیه  

راستی روز عشق بر عاشقان مبارک باد

اینجا مشهده  

از صبح داره بارون میاد  

بارون توی این زمان منو نگران میکنه الان با این بارونا درختا زنده میشن و اگه بعده این بارون ی برف بیاد طفلی درختا سرما میخورن البته چند سالی هست که هوا تغییر کرده و مرز فصلها از بین رفته  

چند سال پیش شنیدم ی حاج خانومی میگفت قراره شمال بیاد مشهد 

بفرما اینقدر ما نرفتیم شمال که شمال مارو خجالت زده کرد اومد مشهد


برچسب‌ها: روز عشق مبارک
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:6 توسط دخترپاییز|

اصلا حوصله ندارم بنویسم هق هق  

ای بابا چرا اصرار میکنید...

باشه چون خیلی اصرار کردید می نویسم  

راستش دلم تنگولیده 

برای کی؟ 

 برای نیمه گمشدم 

پارسال 29 بهمن پیداش کردم 

ولی الان 13 روزه ندیدمش قهر نیستیما ولی مجبور شده برای ی کاره مهم چند هفته ای بره ی جایی 

منم دلم تنگولیده البته فکر نکنین دارم تابلو بازی میکنم ها 

نه خیلی هم خوشکل هر شب میرم بازار و مراسم پر فیض جهاز خرون رو اجرا میکنم و اصلا یادم نمیاد نیمه ی گمشده ای هم داشتم ولی وقتی میام خونه می بینم توی کمدم اثری از لواشک نیست یادش میفتم و از خدا میخام که هر چه زودتر نیمه گمشده ی ما رو برسونه تا از بی لواشکی نمردیم 

(منظورم از لواشک واقعا همون لواشکه ها)

خدارو شکر نیمه گمشدم اهل نت و این حرفا نیست وگرنه غیابی قید مارو میزد و مارو در این درد جانکاه فراغ تنها میگذاشت و همچنان در دل کوه و بیابون اواره میماند  

هی دادو بیداددددد از دست این روزگار


برچسب‌ها: من و دلم
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:13 توسط دخترپاییز|

این روزا هم میگذره  

نگاه میکنم به تقویم ... 

انگار عید نوروز همین دیروز بود خیلی نگذشته و مدت کمی تا عید باقیه  

این عمره مایه که میگذره:) 

یعنی میشه اونروز برسه که عروسیم تموم شده خونه ی خودمم و ساعت 8 صبح بیدار میشمو و اول ناهارمو بار میذارم بعد کارهای خونمو میکنم و هیچ غصه ای ندارم ؟ نمی دونم میشه منم بانوی خونه بشم و توی اشپزخونم امپراطوری بزنم برای خودم؟ 

یعنی میشه ساله دیگه شیرینهای عیدمو توی خونه خودم ، خودم بپزم و باهاشون پز در وکنم جلو خواهر شوهرم :) 

بچه ها برام دعا کنید که بد جور به مشکل خوردم


برچسب‌ها: ارزوهای شیرین زبان
نوشته شده در پنجشنبه دوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:19 توسط دخترپاییز|

چند وقتی بودی توی گوشی همراهم ی اهنگی رو سیو کرده بودم به اسم جاده ی یک طرف ولی گوش دادنش حس خوبی میداد بهم حس میکردم این اهنگ احساس منو میگه و با من همدرده چه شبا که توی رختخوابم میخوندم  

باز دوباره با نگاهت این دل من زیر و رو شد  

باز سر کلاس قلبم درس عاشقی شروع شد  

دل دوباره زیر و رو شد 

..... 

و گریه میکردم و گریه میکردم و گریه میکردم و سبک میشدم 

دو هفته پیش بود که بهم یکی پیام دادن و گفتن مرتضی پاشایی فوت کرده گفتم حالا کی بوده؟ گفتن ی خواننده معروف گفتم من نه اهنگاشو شنیدم و نه دیدمش و نه می شناسمش تا اینکه جمعه شب گذشته اخبار خبر فوت مرتضی پاشایی رو داد و عکسشو نشون داد وااااااااای خدای من این عکس با اونیکه من تو گوشیم داشتم یکی بود و متوجه شدم مدتهاست منم طرفدارش بودم و نمیشناختمش  

خیلی حالم گرفته شد

اینو نوشتم نه به این خاطر که خیلی اهل موسیقی هستم نه  

  فقط خواستم بگم

بعضی ادمها هم هستن وقتی میرن تازه جاودانه میشن و مرتضی پاشایی عزیز هم جزء همین بعضیها بود  

به نظرم مرتضی توی زندگیش ی کارای خوبی کرده که خدا اینطوری براش خواسته زود بردش تا پاک باشه و جاوادنش کرد تا بمونه دوتا خواننده ی با مرگشون جاودانه شدن البته اینایی که به سن من قد میده یکی ناصر عبداللهی بود و دیگری مرتضی پاشایی 

بچه ها بیاین به احترامش فیلمای نامربوطی که از زمان بیماری مرتضی ی عده افراد بی فرهنگ منتشر کردن رو  داریم رو پاک کنیم


برچسب‌ها: دلنوشته ای برای انکه نمیشناختمش, مرتضی پاشایی, رفتن و رسیدن
نوشته شده در یکشنبه دوم آذر ۱۳۹۳ساعت 13:17 توسط دخترپاییز|

چند ماهی میشه به وبلاگم سر نزدم وقتی اومدم متوجه شدم خیلی از دوستامو از دست دادم و البته بودن دوستایی که پیگیر بودن و نبودنم بودن بهر حال با مشکلاتی که داشتم نشد بیام اینجا و برای دوستام بنویس فصل پاییز رسیده و ی ماهش رفته نمیدونم امسال چرا اینقدر زود گذشت هنوز حس میکنم همین دیروز بود که سال و تحویل گرفتیم همیشه وقتی به ازدواج فکر میکردم دلم نمیخاست دچار روزمره گی بشم و با خودم میگفتم من اگه ازدواج کنم مثل اینا بی هدف به زندگیم ادامه نمیدم اما الان که ازدواج کردم متوجه شدم شاید انسانهای متاهل مخصوصا خانومها کمتر از زمان مجردیشون مدارج علمی میگن ولی واقعا بی هدف زندگی نمیکنند مثل هدف امسالشون خرید ی اتومبیل بهتره یا بهتر کردن وضعیت رابطشون با همسرو فرزنداشون هست و همین هدفای کوچیک باعث میشه انسان به زندگی امیداوار بشه دوستتون دارم فعلا یا حق

 


برچسب‌ها: روزمرگی
نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۳ساعت 11:47 توسط دخترپاییز|

دیروز تو ی برنامه تلویزیونی میگفت فطر یعنی تولد تازه ، عید فطر یعنی روزی که مردم بخاطر به دنیا اومدن مجددشون جشن میگیرن امسا من با تمام وجود این تولد دوباره رو احساس کردم روزه گرفتن تو این روزای گرم برای کسایی که مجبورا از خونه بیرون بیان واقعا سخت و طاقت فرسا بود که خدارو شکر از این امتحان شدید سربلند بیرون اومدیم البته این چیزیه که خودمون فکر میکنیم و صد البته خداوند بخشنده تر از اونیه که ما تصورشو بکنیم امسال با تمام سختی هاش روزه هامون رو گرفتیم شب عید با اینکه مثل عید 29 روزه نچسبید اما بازم عید خوبی بود چون میدونستیم که هر چقدر هم گناه کرده باشیم تو مدت روزه داریمون بازم دست خالی بیرون نمیایم من میگم فطریه دادن هم یکی از دلایلش بدن هامونه اینو باید خودمون بدون اینکه خدا برامون تکلیف کنه معرفتش رو داشته باشیم بذاریم کنار ما سی روز با این شرایط سخت روزه گرفتیم نباید بخاطر تشکر از خدا یی که بدنی به این مقاومی بهمون عطا کرده ی کار خوب بکنیم؟ خودم چند تا دوست دارم که واقعا نمی تونن روزه بگیرن هر دفعه میگیرن راهی بیمارستان میشن ولی خیلی از ماها تونستیم و گرفتیم و خدا رو شکر ی نفر ی جایی ی چیزی نوشته بود : ازم پرسید روزه میگیری گفتم اره گفت منم میگیرم اما واقعا کدوم دکتر روزه رو با این شرایط تائید میکنه گفتم همون دکتری که وقتی بقیه دکترا ادمو جواب میکنن معجزه میکنه براش
برچسب‌ها: عیدفطر, یادداشت های یک روزه دار
نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 8:48 توسط دخترپاییز|

سلام دوست جونی ها بالا خره منم خودمو جمع و جور کردمو اومدم ی پست جدید بذارم راستشو بخاین حسابی ضعف روزه برده منو اصلا مغزم کار نمیکنه دیشب بعد ی ماه همسر مهربان اومد مارو ببره رستوران برا افطار ده دقیقه مونده به افطار اومد دنبالم مامانم گفت خو الان که دیره وایسین خونه برا افطار شله گرفتیم شوهری با شنیدن این حرف پاهاش شل شد اخه اون مشهدی اصیله و امکان نداره بتونه از شله چشم پوشی کنه منم که درسته مشهدی ام اما انگاری تقلبی هستم اخه شله دوست ندارم وقتی موضوع رو بررسی کردم دیدم باید فرار کرد گفتم نه مامان دامادت غذای بیرون هوس کرده میخایم بریم شاطر اکبر برگ بخوریم شوهری هم تو رودربایستی حرف منو تائید کرد :) اذون رو که گفتند توی پارک اطراق کردیم مثل دو تا مرغ عشق زیر ی الاچیق که ی میز و دو تا صندلی داشت نشستیم و شوهری رفت تا از یکی از چند رستوران اطراف غذا تهیه کنه من که نشستم توی پارک برین دنبال شوهری من همین جا هستم تا بیان شوهری دررستوران اول : اقا غذا چی دارین : هیچی فقط شله غذامون تموم شده شوهری در رستوران دوم : اقا غذا چی دارین : هیچی مهمون داشتیم غذای خروجی نداریم شوهری در رستوران سوم : اقا غذا چی دارین : هیچی فقط حلیم حالا بیاین سراغ من خودمو اماده کرده بودم که لااقل جوجه که بخورم از دور شوهری به سمتم میومد با ی سطل در دستش من : اخ جون این حتما سوپه تا اینو بخورم غذا هم اماده میشه وقتی بهم رسید ی نگاه عشقولانه بهش کردم و گفتم ممنون شوهری با تردید سطلو گذاشت رو میز و گفت بشقاب نداریم چیکار کنیم ؟ گفتم ی کاسه سوپه دیگه فعلا بیا با رانی افطار کنیم تا بریم سراغ سوپ دماغمو کردم تو پلاستیک و بوکشیدم بهههههههههههههه عجب سوپییییییییی هم هستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت اینکه شله است؟! شوهری مثل این بچه ها که ی کار بد کردن بهم نگاه میکرد بخدا خانوم سه جا رفتم گفتن غذا نداریم شله خریدم با این دو تا قاشق میخوریم دیگهههههههههه البته تقصیر خودش و خودم نبود ما دفعه اولمون بود که ماه رمضون میخاستیم غذامون رو بیرون بخوریم هیچی دیگه افطار ما شد ی رانی و ی چی پلت و ی شیشه اب و پیش به سوی خانه با سطلی شله در دست
برچسب‌ها: اینم از ما, داستان شله
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۳ساعت 10:4 توسط دخترپاییز|


آخرين مطالب
»
» خانه تکانی
» بازم عید امد
» روز عشق
» سلامی چو بوی خوش اشنایی
» این روزا
» این تو بودی
» بازگشت دوباره ی من:)
» عید فطر
» بازم اومدم

Design By : Pichak