سردرگم

 

پست ثابت 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 1:1 توسط دخترپاییز

سلام دوست جونی ها بالا خره منم خودمو جمع و جور کردمو اومدم ی پست جدید بذارم راستشو بخاین حسابی ضعف روزه برده منو اصلا مغزم کار نمیکنه دیشب بعد ی ماه همسر مهربان اومد مارو ببره رستوران برا افطار ده دقیقه مونده به افطار اومد دنبالم مامانم گفت خو الان که دیره وایسین خونه برا افطار شله گرفتیم شوهری با شنیدن این حرف پاهاش شل شد اخه اون مشهدی اصیله و امکان نداره بتونه از شله چشم پوشی کنه منم که درسته مشهدی ام اما انگاری تقلبی هستم اخه شله دوست ندارم وقتی موضوع رو بررسی کردم دیدم باید فرار کرد گفتم نه مامان دامادت غذای بیرون هوس کرده میخایم بریم شاطر اکبر برگ بخوریم شوهری هم تو رودربایستی حرف منو تائید کرد :) اذون رو که گفتند توی پارک اطراق کردیم مثل دو تا مرغ عشق زیر ی الاچیق که ی میز و دو تا صندلی داشت نشستیم و شوهری رفت تا از یکی از چند رستوران اطراف غذا تهیه کنه من که نشستم توی پارک برین دنبال شوهری من همین جا هستم تا بیان شوهری دررستوران اول : اقا غذا چی دارین : هیچی فقط شله غذامون تموم شده شوهری در رستوران دوم : اقا غذا چی دارین : هیچی مهمون داشتیم غذای خروجی نداریم شوهری در رستوران سوم : اقا غذا چی دارین : هیچی فقط حلیم حالا بیاین سراغ من خودمو اماده کرده بودم که لااقل جوجه که بخورم از دور شوهری به سمتم میومد با ی سطل در دستش من : اخ جون این حتما سوپه تا اینو بخورم غذا هم اماده میشه وقتی بهم رسید ی نگاه عشقولانه بهش کردم و گفتم ممنون شوهری با تردید سطلو گذاشت رو میز و گفت بشقاب نداریم چیکار کنیم ؟ گفتم ی کاسه سوپه دیگه فعلا بیا با رانی افطار کنیم تا بریم سراغ سوپ دماغمو کردم تو پلاستیک و بوکشیدم بهههههههههههههه عجب سوپییییییییی هم هستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت اینکه شله است؟! شوهری مثل این بچه ها که ی کار بد کردن بهم نگاه میکرد بخدا خانوم سه جا رفتم گفتن غذا نداریم شله خریدم با این دو تا قاشق میخوریم دیگهههههههههه البته تقصیر خودش و خودم نبود ما دفعه اولمون بود که ماه رمضون میخاستیم غذامون رو بیرون بخوریم هیچی دیگه افطار ما شد ی رانی و ی چی پلت و ی شیشه اب و پیش به سوی خانه با سطلی شله در دست
برچسب‌ها: اینم از ما, داستان شله
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 10:4 توسط دخترپاییز|

ماه رمضان هم در راهه و کم کم داریم بهش نزدیک میشیم اینروزا بین مردم این صحبت زیاد شنیده میشه تو این گرما چطوری روزه بگیریم؟ که البته خود خدا هم گفته روزه گرفتن در گرما جهاد است اونم چه جهادی جهاد اکبر خود من پارسال ده کیلو لاغر شده بودم ولی تا روز اخر کم نیوردم خدا کمک کنه امسال هم مثل پارسال بتوم روز بگیرم اخه خیلی گرمهههههههههههههه ادامه دارد....
برچسب‌ها: روزه
نوشته شده در پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 8:54 توسط دخترپاییز|

bipfa_599745_299850300110528_726137078_n.jpg - توپ تانک دسته بیل دختر فقط با سیبیل #وَضـــه-داریــــم

 سال ۸۶ بود بعد از ده روز تاخیر بالاخره تصمیم قطعی گرفتم و ثبت نام کردم تو دانشگاه

تو مدتی که برای کنکور میخوندم حسابی چاق شده بودم و تیپم داغون شده بود اخه حال و حوصله نداشتم برم بیرون

روز اول که رفتم سر کلاس ی چند دقیقه ای دیر رسیده بودم و کلاسها شروع شده بود

منم که گیجججججججججج

رفتم سراغ ی اقایون دانشجو که کنار سالن ایستاده بود بلند پرسیدم اقاااااااااااااااااا خیلی وقته زنگ خورده

اقاهه خندید گفت ترم اولی ؟

گفتم اره

گفت برو رو برد نگاه کن کلاس چی داشتی؟

گفتم گیاه شناسی

اومدو برام نگاه کرد و راهنمایی کردم و من رفتم سر کلاس

استادمون اولین جلسه تدریسش بود حسابی دستاش می لرزید

و همین باعث شد کمتر دلهره داشته باشم

یادش بخیر اون روزا

اون روزا من سی بیل داشتم اونم چه سی بیلایی

اونقدر پرپشت بودن که یکی از همکلاسیهای اقام اومد گفت بعضی دخترا سی بیلاشون به باباشون رفته

من گفتم بهتر از بعضی پسراست که صداشون به مامانشون رفته

ی اقای دیروزی داشتیم

راننده سرویسمون یود

البته راننده سرویس بیشتر ترم اولی ها بود

اینقدر با بچه های کلاس صمیمی شده بودیم

که بیست نفری دورهم می نشستیم و مثل خواهر صحیبت میکردیم

البته تو کلاس ما فقط چهار تا پسر بود

که اونا هم مثل طفلان مسلم گوشه ای مچاله میشدند و صداشون در نمیومد

الان هممون فارغ التحصیل شدیم

دو تا از پسرا که با دوتا از دخترامون ازدواج کرده بودند الان بابا شدند

اون اقایی که روز اول چنین سوتی وحشتناکی جلوش دادم الان شده استاد دانشگاه

یکی از همکلاسیهام دانشگاه زابل قبول شده و ارشد میخونه

بیشتر بچه ها مامان شدند یا ازدواج کردند و منتظر مامان شدن هستند

بعضی رفتن سر کار و بعضی خانه دارند

و ما با خاطرات ان روزها لبخند به لبمون میاد و از ی طرف ناراحتیم که زود گذشت و از ی طرف خوشحالیم که اونهمه رفت و امدها و استرسها تموم شدند


برچسب‌ها: توپ تانک دسته بیل, دختر فقط با سیبیل
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت 9:16 توسط دخترپاییز|

چند ماه مونده به عید خواهرم از من خواست تا گذرنامه رو اماده کنم تا همه با هم به سفر سوریه بریم

اونروز که رفتم دنبال گذرنامه حسابی برف میومد ولی من به عشق ی سفر متوجه سرمای هوا نبودم

 گذرنامه بعد یکی دو هفته رسید و موقع تحویل اون به شرکت مسافرتی بود

 اما اون زمان مصادف شد با شروع هرج و مرج در سوریه/

برای همین عده ی زیادی از مسافرا انصراف دادن و فقط ما پنج نفر مونده بودیم و برای ما هم مقدور نبود که تنها بریم

عید داشت از راه می رسید و من ناراحت بودم از اینکه قراره امسال عید توی خونه باشم و سفر بی سفر

 اما خواهرم اومد و گفت تو هم باید با ما به سفر بیای

 قرار شد با خانواده ی خواهرم به یزد و اصفهان و شیراز سفر کنیم

صبح 29 اسفند راه افتادیم به سمت یزد و غروب رسیدیم طبس

 تمام راه چشمامون از دیدن اینهمه خاک و نمک خسته شده بود و پشیمان بودم از اومدن به این سفر

 فرداش عید بود و من از مادرم دور بودم

 جاده ها اینقدر تاریک شده بود که شوهر خواهرم دیگه توان رانندگی رو در خودش ندید و تصمیم گرفتیم شب در طبس بمانیم اول جایی برا ماندن پیدا کردیم و شب رو گذرونیم ساعت 2 شب سال تحویل می شدولی ما اینقدر خسته بودیم که به خواب رفتیم

صبح روز عید اماده شدیم تا کمی در شهر طبس گردش کنیم

من تا اون روز طبس نرفته بودم

و فکر میکردم شهریست با خانه های کاه گلی و مخروبه

و خلوت

البته در مورد خلوتی اون اشتباه فکر نکرده بودم حسابی خلوت بود ولی خبری از خانه های مخروبه نبود

راه افتادیم و توی شهر گشت زدیم

از این خیابان به اون خیابان

تا رسیدیم به جایی شبیه پارک

دیوارهای سفید بلند و سر در سفید که البته یادم نمیاد سیمانی بودند یا گچی

اونجا باغ گلشن طبس بود

وارد باغ که شدیم با درخت های خرما مواجه شدیم

این باغ گوشه ای از بهشت بود

حالت طبیعی داشت و این طبیعی بودن و همراه نظم خاصی که داشت باعث افزایش زیبایی اون شده بود

از وسط باغ مربعی شکل نهری جاری بود

جلوتر که رفتیم به یک حوض بزرگ رسیدیم که توش چند تا پلیکان بود

تا به حال از نزدیک پلیکان ندیده بودم

چقدر با نمک بود ن مردم همه گوشی به دست ایستاده بودند و از پلیکان ها عکس و فیلم میگرفتن/P>

توی اون گرمای طبس داخل باغ انچنان هوای خوب و ملایمی داشت که واقعا احساس میکردی توی بهشتی اخر باغ هم ی در دیگه داشت که جلوی در اون از داخل ی نمایشگاه از سوغات طبس داشت که البته ما از اونجا خرید نکردیم ولی از جای دیگه مقدار زیادی خرما خریدیم که در طول سفر همه رو خوردیم بیرون باغ هم لاشه ی هواپیمای امریکایی که در طوفان طبس تبدیل به خاکشیر شده بود رو به نمایش گذاشته بودن واقعا هواپیماهه اینقدر حرارت داشته موقع انفجار که بعضی از قطعات اون رو نمیشه تشخیص داد سنگن یا اهن از باغ گلشن رفتیم به زیارتگاهی که چهار مناره داشت و شب هنگام ورود از دور دیدیم اونجا حرم برادر امام رضا علیه السلام بود بچه حتما هرکی میخاد با ماشین خودش از جاده های جنوبی به مشهد بیاد ی سری هم به طبس بزنه واقعا ادمو متعجب میکنه این نگین سبز کویر دو طرف جاده ای که منتهی میشد به حرم درخت های فکر کنم گز جاده رو سبز سبز کرده بودند و سایه ی خنکی داشتند البته بگما ما عید رفتیم اونجا فکر نمیکنم تابستون به این جذابی باشه اخه منکه مثل کره وا میشم بقیه رو نمیدونم نزدیکای ظهر بود رسیدیم حرم بعد از زیارت توی صحن اونجا شروع به قدم زدن کردیم برا منکه تنها حرمی که دیده بودم حرم امام رضا بود خیلی تازگی داشت داخل صحن حرم پر از درخت های نخل بود و حوض و فواره داشت و من که همیشه فکر میکردم همه ی حرم ها مثل حرم ما به ایینه کاری معروفه ممتعجب شده بودم از گلکاری های داخل اون یک سمت صحن هم غرفه هایی وجود داشت که فکر کنم برای زوار ساخته شده بودن اخه یکی دو تا اشپزخونه ی بزرگ هم بود که اونجا مردم غذا درست میکردند ولی اینقدر اون روز به من خوش گذشت که واقعا دلم میخاست تمام خانواده م همراهم بودن تا عیشم تکمیل بشه بچه ها چند تا میدون هم داشت که خیلی برای من بانمک بود مثلا ی میدون که ما اسمشو گذاشتیم میدون پلیکان وسطش مجسمه پلیکان داشت ی میدون که توش که کوزه ی بزرگ داشت و ما برای پیدا کردن راهمو می گفتیم میدون کوزه


برچسب‌ها: طبس, سفرنامه من, باغ گلشن, حرم
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم خرداد 1393ساعت 10:28 توسط دخترپاییز|

نترس! بانو!

برای عربده جویی نیامده ام،

 یا برای آونگ کردنت بر دارِ خشم!

 من آن مردم

که هرگز

به دفترهای کهنه ی عشق خود سر نمی زند!

 برای تشکر از تو آمده ام

و تشکر از غنچه های غمی که در دلم شکوفاندی!

به من آموختی دوست داشتن گل های سیاه را

و آویختنشان را بر دیوار اتاق!

نمی خواهم دلیلِ اغتشاشِ ورق هایم را بدانم

که دو سال با آنها بازی کرده بودی!

برای تشکر از تو آمده ام

وشب های دراز اندوهُ

 برگ های زردی که به من بخشیده یی!

اگر نبودی،

نمی آموختم لذّت نوشتن بر برگ های زرد،

 شوق اندیشیدن به رنگِ زرد،

 و زیبایی دوست داشتنِ رنگِ زرد را..

. نزار قبانی


برچسب‌ها: نزار قبانی, ترس, برگ زرد
نوشته شده در شنبه دهم خرداد 1393ساعت 13:29 توسط دخترپاییز|

عرضم به حضور انور بعضی از وبلاگ خوانان و منتقدان عزیز توی پستهای قدیم من که بعضی از اونها خاطرات روزانه من هستند به من ایراد گرفته شده و بعضی از دوستان لطف فرموده و منو دروغ گو خطاب کردند باید به اونا بگم از اصول نویسندگی اغراق هست اگه به محتوای معمولی پست ها دقت نموده باشید متوجه می شین برای من اتفاقات خارق العاده ای نیفتاده فقط من با بزرگ جلوه دادن بعضی از قسمتهای خاطراتم سعی در جذاب تر کردن اونها کردم مثلا دوستی به من می گفت چرا ارتفاع دره باید 4 متر باشه اصلا بگوو سیزده به در نرفتم خودتو راحت کن باید به این دوست گفت اولا من متر دستم نبود دوما 4 مترم زیاد نیستا اندازه طول ی قالی سه در چهار یا دوست دیگر به ازدواج برادرم و اینکه اشتباها حلقه رو دست دایی عروس کرده ایراد گرفته به ایشون هم باید گفت عزیز جان شما یا ازدواج نکردی یا هول نشدی خود من بعد عقدم اشتباهی کفشای خواهرمو پوشیدم تازه شوهرم هم از من فراموش کرده و گذاشته رفته این اتفاقا زیاد میفته دوستی هم به خاطره ای که از خواهر زادم نوشتی ایراد گرفته البته برای این دوست چون نزدیک هست راه حل ویژه ای دارم باهاش ی روز قرار میذارم و زهرا جان رو می برم تا انچنان فیتیله پیچش کنه که بره جای معلمش
برچسب‌ها: اندکی توضیح
نوشته شده در شنبه دهم خرداد 1393ساعت 9:49 توسط دخترپاییز|

چندی پیش خداوند متعال فرزندی یک و نیم کیلویی به خواهر ما عطا فرمود

 کودک  از فرط ریزی حتی احساس گرسنگی هم نمیکرد و به تجویز بزرگترین اطبای شهر باید هر 2 ساعت یک بار او را از خواب ناز بیدار می نمودیم و به زور به او شیر می خوراندیم برای همین مادرو نوزاد در منزل مادرمان به مدت یک ماه سکنی گزیدند تا همه ی خانواده چهارچشمی مراقب کودک بوده تا دو ساعت تبدیل به دوساعت و نیم نشده و اولادک به کما نرود پس از اینکه کودک اندکی از اب و گل در امد و شیر خوردن اموخت

 اولادک را همراه دو همشیره ی بزرگش و مادرگرامی این سه بزرگوار به بیرون راندیم و نفسی راحت کشیدیم

 حال بشنوید از خواهرهفت ساله ی این اولادک

 چون به مدرسه درون شد معلم مدرسه از او همی پرسید زهرا جان شنیدستیم که خداوند اولادکی به شما عطا فرموده

 مبارک باشد

 زهرا جان هم فرموده بودند:

 مبارک اهل محل باشد زیرا این برادر ما باعث برکت است برای کل این محل و محله های اطراف

معلم که از حرف شاگرد خردسالش به وجد امده و در گیرو دار تسلیم جان به جان افرین بوده دوباره

از رو نرفته و پرسیده کودکتان ارام است یا گریه میکند؟

 که در کمال ناباوری زهرا جان می فرماید:

 خانوم بسه دیگه چقدر میخاید تو مسائل خانوادگی ما دخالت کنین

 این را بگفت و محل حادثه را ترک نمود

 و معلم همی جان به جان ا فرین تسلیم فرمود

روحش شا د و یادش گرامی


برچسب‌ها: مسائل خانوادگی, کودک حاضر جواب
نوشته شده در چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت 10:1 توسط دخترپاییز|

یا محمد ای خرد پابست تو /

 ای چراغ مهر و مه در دست تو

 هر زمان گلواژه هایت تازه تر

 / بلکه از هستی بلند آوازه تر

ختم شد بر قامتت پیغمبری /

 این ترا باشد دلیل برتری . . .

 دوستان دهه شصتی حتما از درس عام الفیل  توی کتاب فراسی دبستان یادشون میاد اون سالی که پرنده های ابابیل کافران را سنگباران کردند و 27 رجب عام الفیل خدا به ما نشون داد که بله به فکر ما هم بوده

درسته ما نوح نداشتیم تا با کشتی ما رو نجات بده و نذاره غرق بشیم

درسته ما موسی نداشتیم تا دریا رو بشکافه و مار ونجات بده

درسته ما عیسی نداشتیم تا مرده ها رو زنده کنه بیما ری ها رو شفا بده و سعی کنه ما رو نجات بده

 ما سلیمان نداشتیم که حکومت جهانی عدل و داد بر قرار کنه

 ولی

 به ما محمدی داد که قران داد تا دل مرده رو زنده کنه قرانی که دریای تباهی رو بشکافه و مارو نجات بده

قرانی که همچون کشتی نوح مارو از غرق شدن در گناهان نجات میده

به ما محمدی داد که از نسلش حسین امد

از نسلش ضامن اهو امد و

 از نسلش سلیمان اخر الزمان مهدی موعود امد و چون خورشیدی پشت ابر همیشه همراه ماست به امید اون روز که ابرها کنار بروند و روی ماهش را ببینیم


برچسب‌ها: مبعث مبارک
نوشته شده در دوشنبه پنجم خرداد 1393ساعت 11:10 توسط دخترپاییز|

دیشب جاتون خالی رفته بودیم قالی بخریم برای جهاز جونم اما نخریدیم تو راه برگشت رفتیم سبزی فروشی محله یک کیلو خیار یک کیلو گوجه یک کیلو پیاز یک کیلو سیب زمینی ی هندونه ی طالبی مقادیری توت فرنگی ی مشت گوجه سبز یهو خواهرم گفت بزار یکمی از این باقالی ها بردارم گفتم باشه تا موقع من برم از سوپر کناری ی پفک بخرم که عیشمون کامل شه وقتی برگشتم دیدم خواهرم جلو ترازو ایستاده و ی کیسه گنده هم پر از باقالی رو ترازو دویدم جلو اخه خواهرمن مگه خر بستن اینهمه باقالی مگه گاوداری داری مگه ..... خواهرم هم هیچ نمگفت و ریز ریز می خندید گفت زهر مار چته یهو ی اقاهه اومد کیسه برداشت و رفت
برچسب‌ها: شاه سوتی, باقالی, خر
نوشته شده در سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393ساعت 9:24 توسط دخترپاییز|


آخرين مطالب
»
» بازم اومدم
» ماه رمضان
» روزی که رفتم دانشگاه
» سفرنامه من قسمت اول طبس
» نترس
» افتاد؟
» مسائل خانوادگی
» عید بزرگ
» شاه سوتی من

Design By : Pichak