سردرگم

 

پست ثابت 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 1:1 توسط دخترپاییز

راستی اینو یادم رفت بگم کامنت گذاری حرام نمیباشد

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور ۱۳۹۴ساعت 12:7 توسط دخترپاییز|

عرضم به حضورتون مثل اینکه ما این وسط سد معبر کرده بودیم ماشالاه از وقتی مارو عقدیدن این فک و فامیل ما یکی یکی دارن دخترا رو عروس میکنن و منو میندازن تو استرس

استرس چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اخه من با اینهمه عروسی حالا چی لباس بپوشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب برای اولیه لباس دارم ولی دومی رو چه بکنم ما میخاستیم بریم مسافرت یعنی تابستون تموم شد ولی این مسافرت رفتن ما هم پشت هم کنسل میشه و میخوره به عروسی

انشاء الله همه به عروسی


برچسب‌ها: بازم عروسی
نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور ۱۳۹۴ساعت 11:55 توسط دخترپاییز|

چند روز پیش داشتم از خیابون دانشگاه رد میشدم از دور ی اقایی رو دیدم که جلوی ابزار فروشی ایستاده بود تا اینجاش خیلی غیر طبیعی نبود تااینکه ی اقایی با لباس تیکه پاره از توی شمشادای پشت سر مرد اول بیرون اومد و با ی دسته ی طی از جنس چوب کوبید وسط کمر مرد اول و چوب از وسط دو نیم شد باخودم گفتم ایشششش چه شوخی خرکی بود که یهو اقای اول ی دسته طی دیگه از ابزار فروشی برداشت و افتادن دو مرد به جون هم این بزن اون بزن  

ابزار فروش بنده ی خدا هم وسایلاشو از بیرون مغازه جمع کرد که بیشتر از این خسارت نبینه  

منم که پسر شجاااااااااااااااااااااع مسیرمو کج کردم و از پیاده رو خارج شدم و از حاشیه ی خیابان شروع به رفتن کردم دیگه سر و صدایی نمیومد وقتی رسیدم به کنار شمشادای جلو ابزار فروشی از توی شمشادا مکالمه ی دو مردو شنیدم  

اولی : ول کن 

دومی : ول کن تا ول کنم  ول کن تا ول کنم

نگاه کردم توی شمشادا دیدم دو اقانیمه نشسته و نیمه خوابیده دست در گیسوی هم کرده و می کشیدن 

اونجا بود که یاد اولین معامله های زندگیمون افتادم  

ول کن تا ول کنم


برچسب‌ها: تاریخچه معامله, خاطرات خنده دار
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴ساعت 9:5 توسط دخترپاییز|

داریم به روزهای اخر ماه رمضان نزدیک میشیم کمربندها رو ببندید که میخایم فرود بیایم  

میگن خواب روزه دار عین عبادته  

راست میگنا ولی امسال من خیلی سعادت عبادت کردنو نداشتم  

البته همی الان که دارم می نویسم روحم تشنه ی ساعت عبادته ولیییییییییییییییییییی وقتشو ندارم :( 

قدیما میگفتن اول ماه رمضون هر روز خدا به فرشته هاش ی دونه می ده که بزارن توی دل روزه دارا تا پانزدهم هر روز ی دونه میده بهشون که ببر بذار تو دل همین بنده ی سرکشم اما از پانزدهم به بعد ی مدل فرشته ی دیگه رو مامور میکنه که هر روز ی دونه از دونه ها رو برگردون بالا دیگه عید فطر از اون دونه ها چیزی نمیمونه توی دل ادما

اما فکر کنم امسال خدا از اون فرشته تنبلا برای من مامور کرده یا کلا نیاوردن توی دلم چیزی بزارن یا همون پونزدهم همه رو جارو کردن و بردن  

الانم که خدمت شمام ، روده ی محترم کوچکم روده ی محترم بزرگمو داره تناول میکنه و صدای جیغ و دادشون از توی شکم مبارک میاد . 

ولی دیگه هفته ی دیگه در چنین روزی احتمالا روزه نداریم گفتم احتمالا چون ممکنه دلمون بخواد ی روزم بعد عید فطر روزه بگیریم  

بچه ها بیاین با اون دلای پاکتون و اون لب های روزه دارتون دعا کنید عید فطر جمعه باشه چون اینطوری علاوه بر جمعه شنبه و یکشنبه هم تعطیله ولی اگه عید جمعه باشه فقط شنه تعطیله  

خوبببببببببب فعلا عرشی نیست جز دوری شما 


برچسب‌ها: روزهای اخرماه, ماه رمضان, عیدفطر
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۴ساعت 9:18 توسط دخترپاییز|

بعضی ادمها وقتی توی زندگی شکست میخورن و خیلی از زحماتشون به باد میره دوباره دست به زانو میزنن و میگن یاعلییی و بلند میشن و قوی تر از قبل ادامه میدن 

ولی ظاهرا بیشتریا برعکسن وقتی زندگی زدشون زمین دیگه بلند نمیشن و میگن وایستا دنیا وایستا دنیا من میخام پیاده شممممممممم 

بلاگفا هم با خرابکاری محترمانه مارو برگردوند به یکسال  و اندی پیش که خیلی از کامنتهامون حذف شد ولی در جریانم تعدادی از دوستان از بلاگفا قهر کرده و به میهن بلاگ و بقیه بلاگها متواری گردیده اند

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 9:7 توسط دخترپاییز|

وای نمیدونم چه حکمتی داره که وبلاگ اینجانبه بازگردیده شده به زمان یک روز بعد عقدم :)  

پستام پاک نشده ولی کامنتهای عزیزم بی رد شدن ولی اشکال نداره انشالاه دوبار به همت هم میسازیمش 

شاید ی سری خاطرات تلخ باید پاک میشد  

ولی من حس میکنم اینقدر بعضی ها توی وب هاشون پست تلخ گذاشتن که بلاگفا ترکیییییییییییید 

خوب بعد از اندی روز بالاخره منم تونستم پست بذارم و کیفور شم مادر ولی  

یاد اونهایی افتادم که وبلاگشون تازه می باشد طفلی ها باید از زیر صفر شروع کنن  

میدونی که منظورم کیه؟؟؟؟؟ 

الان دیگه تمام اثار جرمم از بین رفته

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 13:42 توسط دخترپاییز|

دلم ی چیزهایی میخاد و اینقدر خساست در وجودم ریشه دوانده که نمی تونم برم بخرم داداشام هم دقیقا مثل خودم هستن و همشون دلشون میخاد اون چیزهایی که منم دلم میخاد شوهری هم که هیچی دیگه  

تولدمم نیست که لااقل منتظر باشم یکی برام هدیه بیاره که عمراً کسی از این چیزا برای من هدیه بیاره  .

الان داشتم به هدیه هایی که توی عمرم گرفتم فکر میکردم تا حالا فقط یک کتاب هدیه گرفتم اونم از نمایشگاه کتاب بود در بیست و اندی سال پیش 

واقعااااااااااااا !!!!!!!چرا کسی به من کتاب هدیه نداده تا حالا؟ اها یادم اومد دو تا کتاب دیگه هم هدیه گرفتم یکیش نهج البلاغه که دختر عموم به مناسبت ازدواجم بهم هدیه داد و منم گذاشتم توی نبات رضام ی راست رفت خونه شوهرم دومی هم یک صحیفه ی سجادیه بود که توی مسابقه ی حرم امام رضا شرکت کردم و برنده شدم که اونم خواهر گرام کش رفته و قصد برگردوندن هم نداره احتمالا 

این احتمالا ارزوی محال منه که یکی بهم کتاب مورد علاقمو هدیه بده البته شاید کسی ندونه من عاشق چه کتابی هستم اخرین بار که یک کتاب از خواهرزادم قرض گرفتم کتاب خانوم بود که برادر محترم به بهانه ی صحافی ازم گرفت و هنوزم به دستم نرسیده و احتمالا دیگه نخواهد رسید 

ولی من دنبال کتاب دیگه ای هستم و از کتابهای اینترنتی متنفرم  

اهااااااااااااای تو  

گوجه سبز کیلو چنده ؟ این گوجه سبزها توی سینی نشستن و با فخر فروشی نگاه میکنن منکه هنوز جرات  نکردم برم بپرسم کیلو چنده ولی فکر میکنم که از موووووووووووز هم گرونتره حتی از آناناس  

هر چند که من از اینها هم دوست ندارم و تنها گوجه سبزی که دلم میخاد محصول درخت گوجه سبز خونه ی بابای زن داداشم هست اونم نه همه ی درختاشون اون درخت کوتاهه وسط باغ پشتی خونه شونه خوووو کی میخاد بره شمال گوجه سبز بیاره ؟؟؟؟؟؟؟ 

ی چیز دیگه هم میخام توت سفید روی درخت که اینم از موقعی که خونه ی بابابزرگمو فروختن ما ی توت درست حسابی نخوردیم یادش بخیر شاخه های درخت اومده بود روی سقف و ما روی پشت بام خونه حسابی توت میخوردیم الان اون درخت و اون خونه کجاست؟؟؟ خدا میدونه  

ای بابا من چقدر شکمو بودم خودم خبر نداشتم همش که شد خوردنییییییییییییی 

کتابم غذای روحه دیگه

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:57 توسط دخترپاییز|

حالم بد جور گرفته است بچه ها برام دعا کنید ولی من به قانون پایستگی ایمان دارم  

مشکلات حل نمیشوند فقط از شکلی به شکل دیگر در می ایند 

اصلا حال و حوصله ی نوشتن هم ندارم حتی حوصله ی فکر کردن هم ندارم دلم میخاد ی نفرو اذیت کنم 

سادیسم ندارم ولی فکر کنم مردم ازار شدم شدید 

فعلا بای  

گیر ندید که حال و حوصله ندارم

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:24 توسط دخترپاییز|

اطلاعیه 



نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 13:28 توسط دخترپاییز|


آخرين مطالب
»
» نظر
» عروسی پشت عروسی
» اولین معامله ی عمرانسان
» روزهای اخر
» بلاگفای شکست خورده
» شروعی دوباره
» فانتزی های من
» اطلاعیه واقعی
» اطلاعیه

Design By : Pichak