X
تبلیغات
سردرگم

سردرگم

شلوارا کوتاهه، مانتوها چسبونه
دوهزارتا لیلی واسه هر مجنونه


من چه‌قد خوشبختم همه‌چی آرومه
مانتوها چسبونن، همه‌چی معلومه!

بگو این آرایش تا ابد پابرجاس
حالا که خط‌چشم تو نگاهت پیداس!

من چه‌قد خوشبختم زندگی آسونه
زندگی شیرینه همه‌چی ارزونه

همه‌چی آرومه غصه‌ها خوابیدن
پول خوبی می‌دن واسه‌ی زاییدن!

ما چه‌قد خوشبختیم همه‌چی آرومه
چه‌کسی بیکاره؟ چه کسی محرومه؟

غول بدبختی رو غول خوشبختی خورد
هرچی که مشکل بود همه رو لولو برد!

قاضیا بیکارن زندونا تعطیله
پایه‌ی میز کسی نیست کلی میله

شیشه‌ی نوششلوارا کوتاهه، مانتوها چسبونه
دوهزارتا لیلی واسه هر مجنونه

من چه‌قد خوشبختم همه‌چی آرومه
مانتوها چسبونن، همه‌چی معلومه!

بگو این آرایش تا ابد پابرجاس
حالا که خط‌چشم تو نگاهت پیداس!

من چه‌قد خوشبختم زندگی آسونه
زندگی شیرینه همه‌چی ارزونه

همه‌چی آرومه غصه‌ها خوابیدن
پول خوبی می‌دن واسه‌ی زاییدن!

ما چه‌قد خوشبختیم همه‌چی آرومه
چه‌کسی بیکاره؟ چه کسی محرومه؟

غول بدبختی رو غول خوشبختی خورد
هرچی که مشکل بود همه رو لولو برد!

قاضیا بیکارن زندونا تعطیله
پایه‌ی میز کسی نیست کلی میله

شیشه‌ی نوشابه جز واسه خوردن نیست
کار وانت غیر از پرتقال بردن نیست!

تو خیابون غیر از لیلی و مجنون نیست
روی هیچ دیواری قطره‌های خون نیست

نیست اصلا سانسور سایتها فیلتر نیست
توی میزگردا پشت هم زرزر نیست!

اونقَدَر خوشبختم اونقَدَر خوشحالم
که به بعضی‌جاها وازلین می‌مالم!

زده زیر دلمون خوشی ِ افراطی...
من نخوردم چیزی یا نکردم قاطی!

ابه جز واسه خوردن نیست

کار وانت غیر از پرتقال بردن نیست!

تو خیابون غیر از لیلی و مجنون نیست
روی هیچ دیواری قطره‌های خون نیست

نیست اصلا سانسور سایتها فیلتر نیست
توی میزگردا پشت هم زرزر نیست!

اونقَدَر خوشبختم اونقَدَر خوشحالم
که به بعضی‌جاها وازلین می‌مالم!

زده زیر دلمون خوشی ِ افراطی...
من نخوردم چیزی یا نکردم قاطی!


برچسب‌ها: شعر طنز, همه چی ارومه
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 12:49 توسط تاج سر|

احتمالا تا حالا متوجه خاص بودن انجلینا جولی و جنیر لوپز شدین و میخاین بدونین اونا چه فرقی با من و شما دارن خوب اونا توی زندگی شون یه اسراری دارن که هیچکس ازا ونا با خبر نیست ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 11:36 توسط تاج سر|

شانسی عجیب (داستان):

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!

پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!
چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد.
همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که…؟

یح یح یح


برچسب‌ها: پیرمرد عجیب, داستان بی سر و ته
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 11:16 توسط تاج سر|

 

غصه ام بی خود بود

غصه ای پر ز گناه

کوچه ای سرد و تهی

قصه ای پوچ و سیاه

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1391ساعت 10:18 توسط تاج سر|

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب

با خاطره ها آمدهای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم او مرده و من سایه ی اویم

من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا با همه کس در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت

من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است

در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود

من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ

دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه

چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش

افسردگی و سردی ی کافور نهادم

او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم ...

 

سیمین بهبهانی


برچسب‌ها: گور
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1391ساعت 10:7 توسط تاج سر|

این بار اگر زن زیبارویی را دیدید ،هوس را زنده به گور كنید و خدا را شكر كنید برای خلق این زیبایی .
زیر باران اگر دختری را سوار كرد، جای شماره به او امنیت بدهید .
او را به مقصد مورد نظرش برسانید ،نه به مقصد مورد نظرتان .
هنگام ورود به هر مكانی، با لبخند بگویید: اول شما .
در تاكسی خودتان را به در بچسبانید نه به او ..
بگذارید زن ایرانی وقتی مرد ایرانی را در كوچه خلوت می بیند،احساس امنیت كند نه ترس .
بیایید فارغ از جنسیت کمی مرد باشید ...


برچسب‌ها: مردانگی
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1391ساعت 13:31 توسط تاج سر|

دفعه ی بعد می خواهم سر و ته زندگی کنم . با مرگ شروع می کنید و........


برچسب‌ها: وودی الن, زندگی برعکس
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391ساعت 8:45 توسط تاج سر|

شاه آرتور وجادوگر پیر

روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو، پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد. آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد،

برچسب‌ها: شاه آرتور, داستان
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391ساعت 12:8 توسط تاج سر|

 

 

علم پزشکی ثابت کرده است که شکستن دل واقعیت است. یعنی وقتی دل کسی میشکند در قلب اتفاقی می افتد مثل یک خون ریزی کوچک یا یک جراحت ! مثل جراحتهای کوچکی روی پوسته ی انار که آرام آرام زیاد می شود تا انار ترک می خورد. چند وقتی است که نمیدانم جراحت های روی قلبم را مدیون تو هستم ،که قلبم را شکستی ، یا مدیون دانه های انار قلبم که زیاد عاشق شدند ، در آن فضای بسته ،دوام نیاوردند و قلبم را شکافتند ...! بی خیال...! مهم این است که " لیلی" انار ترک خورده دوست دارد...!

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت 12:58 توسط تاج سر|

رو پرچین پیچکی در خواب بود

اسمان اندازه مهتاب بود

چشمه ای از خون من جوشید و رفت

لاله ای کفش مرا پوشید و رفت

از شقایق تا شقایق داغ بود

لاله بخش کوچکی از باغ بود

انچنان از عشق قیل و قال کرد

گوشه ای از صبح را اشغال کرد

 


برچسب‌ها: عشقولانه های جوانی
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت 10:53 توسط تاج سر|


آخرين مطالب
» همه چی ارومه
» جنيفر من
» پیرمرد ضد حال زن
» عکس
» شعر از سیمین بهبهانی
»
» زندگی سر وته
» شاه آرتور و جادوگر پیر
»
» شقایقم

Design By : Pichak