سردرگم

 

پست ثابت 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 1:1 توسط دخترپاییز

مامانم همیشه میگه چله ی کوچیکه (20 بهمن تا اخر اسفند ) میگه هر کاری کهه چله بزرگه ( شب یلدا) نکرده من میکنم و ما هم همیشه می خندیدیم 

ولی امسال ظاهرا همینطوره

چله بزرگه میگفت الکی مثلا من بهارم و حتی ی روز خودشو لوس کرده بود میگفت الکی مثلا من تابستونم 

ولی از امروز توی شهر ما برف شروع شده و طوری داره می باره انگار اینجا اروپاست و همیشه همینطوری بوده 

بماند که امروز روز اول چله ی کوچیک هست  و از امروز تا عید 40 روز بیش تر نداریم

ولی بازم خداروشکر اینطوری میدونیم درسته اب کمه ولی بازم هست 

نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن ۱۳۹۴ساعت 9:26 توسط دخترپاییز|

عرضم به حضور خوانندگان خاموش خودم خخخخخخخخخخخ

امسال با توجه به اینکه تمهیدات کامل از سوی جناب همسر جهت اعطای شب چله ای به اینجانبه فراهم گردیده بود و کلیه ی مهمانان دعوت شده بودند و همه کار انجام شده بود یک نوزاد نو ظهور عجول تمام برنامه های مارو بهم زد

قرار بود شب جمعه که امشب می باشد طبق طبق برام شب چله ای بیارن که روز اول دی ماه خبر رسید که کودکی که چندین سال منتظرش بودیم 5 روز زودتر بدنیا امده و خاندان به قصد زیارت این نودرامده :) عزم سفر کرده و سرما بی کلاه مانده

نوشته شده در پنجشنبه سوم دی ۱۳۹۴ساعت 12:20 توسط دخترپاییز|

[تصویر: 14483803461.jpg] عرضم به حضورتون یلدای امسالم رسید مثل یلدای پارسال و یلداهای دیگر

امشب ی دقیقه طولانی تر از دیشبه

برای همین ما جشن میگیریم تا همین ی دقیقه رو خوش بگذرونیم و تا پاسی از شب به پایکوبی و هله هوله خوری مشغول میشیم

با وجود این چون من عروس تشریف دارم و باید برام شب یلدایی بیارن امسال ی مقدار استراتژیک تره 

برای همین خانواده ی محترم شب یلدای امسال رو پنجشنبه شب اعلام کردن و قرار شد 5 شنبه به کادوهای عزیرتر از جانم برسم :)

این عکس رو هم به عنوان دستگرمی گذاشتم منتظر عکسای واقعی شب یلدایی خودم باشید 

یلداتون مبارک 

 راستش از امروز تصمیم گرفتم عاشقانه زندگی کنم نه با حساب و کتاب 

میخام زندگیمو با عشق بسازم نه با پول

امروز فال گرفتم

فال حافظ

نیت کردم ایا من می تونم عاشقانه زندگی کنم

خیلی جالب بود

در جوابم اومد شما عاشقی و برای رسیدن به موفقیتهای زندگی تصمیم گرفتی تلاش کنی 

چشمام گرد شد

تا بحال به این واضحی حافظ جوابمو نداده بود

منم اینو به فال نیک گرفتم و امیداورم که بتونم ی زندگی عاشقانه و سالم رو بسازم


برچسب‌ها: یلدا
نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر ۱۳۹۴ساعت 12:56 توسط دخترپاییز|

الان چند ماهه فیلم محمد رسول الله در حال اکرانه و همه هم انگار دیدن از هر کی میپرسی میگه من دیدم دیشب ما هم تصمیم گرفتیم بریم و به این فیض نائل بشیم 

شال و کلاه کرده و یار جمع کردیم و به سوی سینما شتافتیم ساعت 6و سی  بعدازظهر رسیدیم به یکی از سی نما های قدیمی شهرم

رفتیم بلیط بخریم فهمیدیم که فیلم قبلا شروع شده و سانس بعدی هم ساعت 21 شروع میشود تا 24 شب هم که ادامه دارد 

با حسابی سر انگشتی متوجه شدیم سانس بعدی به ساعت رفت و امد ما همخوانی نداره

سریع کاروان رو به سمت سینمای دیگری هدایت فرمودیم و وقتی رسیدیم سینمای بعدی و متوجه شدیم این سی نما هم نیر چنین است تصمیم گرفتیم فیلم شاهزاده ی رومی را به تماشا بنشینیم 

در صف خرید بلیط بودیم و خوشحال که بعد از این خانوم نوبت منه

یهو ندا امد که بلیط تمام شد 

این چنین بود که ما دست خالی بازگردیدیم 


برچسب‌ها: سی نما رفتن ما
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر ۱۳۹۴ساعت 10:48 توسط دخترپاییز|

چند روز پیش داشتم از خیابون دانشگاه رد میشدم از دور ی اقایی رو دیدم که جلوی ابزار فروشی ایستاده بود تا اینجاش خیلی غیر طبیعی نبود تااینکه ی اقایی با لباس تیکه پاره از توی شمشادای پشت سر مرد اول بیرون اومد و با ی دسته ی طی از جنس چوب کوبید وسط کمر مرد اول و چوب از وسط دو نیم شد باخودم گفتم ایشششش چه شوخی خرکی بود که یهو اقای اول ی دسته طی دیگه از ابزار فروشی برداشت و افتادن دو مرد به جون هم این بزن اون بزن  

ابزار فروش بنده ی خدا هم وسایلاشو از بیرون مغازه جمع کرد که بیشتر از این خسارت نبینه  

منم که پسر شجاااااااااااااااااااااع مسیرمو کج کردم و از پیاده رو خارج شدم و از حاشیه ی خیابان شروع به رفتن کردم دیگه سر و صدایی نمیومد وقتی رسیدم به کنار شمشادای جلو ابزار فروشی از توی شمشادا مکالمه ی دو مردو شنیدم  

اولی : ول کن 

دومی : ول کن تا ول کنم  ول کن تا ول کنم

نگاه کردم توی شمشادا دیدم دو اقانیمه نشسته و نیمه خوابیده دست در گیسوی هم کرده و می کشیدن 

اونجا بود که یاد اولین معامله های زندگیمون افتادم  

ول کن تا ول کنم


برچسب‌ها: تاریخچه معامله, خاطرات خنده دار
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴ساعت 9:5 توسط دخترپاییز|

داریم به روزهای اخر ماه رمضان نزدیک میشیم کمربندها رو ببندید که میخایم فرود بیایم  

میگن خواب روزه دار عین عبادته  

راست میگنا ولی امسال من خیلی سعادت عبادت کردنو نداشتم  

البته همی الان که دارم می نویسم روحم تشنه ی ساعت عبادته ولیییییییییییییییییییی وقتشو ندارم :( 

قدیما میگفتن اول ماه رمضون هر روز خدا به فرشته هاش ی دونه می ده که بزارن توی دل روزه دارا تا پانزدهم هر روز ی دونه میده بهشون که ببر بذار تو دل همین بنده ی سرکشم اما از پانزدهم به بعد ی مدل فرشته ی دیگه رو مامور میکنه که هر روز ی دونه از دونه ها رو برگردون بالا دیگه عید فطر از اون دونه ها چیزی نمیمونه توی دل ادما

اما فکر کنم امسال خدا از اون فرشته تنبلا برای من مامور کرده یا کلا نیاوردن توی دلم چیزی بزارن یا همون پونزدهم همه رو جارو کردن و بردن  

الانم که خدمت شمام ، روده ی محترم کوچکم روده ی محترم بزرگمو داره تناول میکنه و صدای جیغ و دادشون از توی شکم مبارک میاد . 

ولی دیگه هفته ی دیگه در چنین روزی احتمالا روزه نداریم گفتم احتمالا چون ممکنه دلمون بخواد ی روزم بعد عید فطر روزه بگیریم  

بچه ها بیاین با اون دلای پاکتون و اون لب های روزه دارتون دعا کنید عید فطر جمعه باشه چون اینطوری علاوه بر جمعه شنبه و یکشنبه هم تعطیله ولی اگه عید جمعه باشه فقط شنه تعطیله  

خوبببببببببب فعلا عرشی نیست جز دوری شما 


برچسب‌ها: روزهای اخرماه, ماه رمضان, عیدفطر
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۴ساعت 9:18 توسط دخترپاییز|

بعضی ادمها وقتی توی زندگی شکست میخورن و خیلی از زحماتشون به باد میره دوباره دست به زانو میزنن و میگن یاعلییی و بلند میشن و قوی تر از قبل ادامه میدن 

ولی ظاهرا بیشتریا برعکسن وقتی زندگی زدشون زمین دیگه بلند نمیشن و میگن وایستا دنیا وایستا دنیا من میخام پیاده شممممممممم 

بلاگفا هم با خرابکاری محترمانه مارو برگردوند به یکسال  و اندی پیش که خیلی از کامنتهامون حذف شد ولی در جریانم تعدادی از دوستان از بلاگفا قهر کرده و به میهن بلاگ و بقیه بلاگها متواری گردیده اند

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 9:7 توسط دخترپاییز|

وای نمیدونم چه حکمتی داره که وبلاگ اینجانبه بازگردیده شده به زمان یک روز بعد عقدم :)  

پستام پاک نشده ولی کامنتهای عزیزم بی رد شدن ولی اشکال نداره انشالاه دوبار به همت هم میسازیمش 

شاید ی سری خاطرات تلخ باید پاک میشد  

ولی من حس میکنم اینقدر بعضی ها توی وب هاشون پست تلخ گذاشتن که بلاگفا ترکیییییییییییید 

خوب بعد از اندی روز بالاخره منم تونستم پست بذارم و کیفور شم مادر ولی  

یاد اونهایی افتادم که وبلاگشون تازه می باشد طفلی ها باید از زیر صفر شروع کنن  

میدونی که منظورم کیه؟؟؟؟؟ 

الان دیگه تمام اثار جرمم از بین رفته

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 13:42 توسط دخترپاییز|

دلم ی چیزهایی میخاد و اینقدر خساست در وجودم ریشه دوانده که نمی تونم برم بخرم داداشام هم دقیقا مثل خودم هستن و همشون دلشون میخاد اون چیزهایی که منم دلم میخاد شوهری هم که هیچی دیگه  

تولدمم نیست که لااقل منتظر باشم یکی برام هدیه بیاره که عمراً کسی از این چیزا برای من هدیه بیاره  .

الان داشتم به هدیه هایی که توی عمرم گرفتم فکر میکردم تا حالا فقط یک کتاب هدیه گرفتم اونم از نمایشگاه کتاب بود در بیست و اندی سال پیش 

واقعااااااااااااا !!!!!!!چرا کسی به من کتاب هدیه نداده تا حالا؟ اها یادم اومد دو تا کتاب دیگه هم هدیه گرفتم یکیش نهج البلاغه که دختر عموم به مناسبت ازدواجم بهم هدیه داد و منم گذاشتم توی نبات رضام ی راست رفت خونه شوهرم دومی هم یک صحیفه ی سجادیه بود که توی مسابقه ی حرم امام رضا شرکت کردم و برنده شدم که اونم خواهر گرام کش رفته و قصد برگردوندن هم نداره احتمالا 

این احتمالا ارزوی محال منه که یکی بهم کتاب مورد علاقمو هدیه بده البته شاید کسی ندونه من عاشق چه کتابی هستم اخرین بار که یک کتاب از خواهرزادم قرض گرفتم کتاب خانوم بود که برادر محترم به بهانه ی صحافی ازم گرفت و هنوزم به دستم نرسیده و احتمالا دیگه نخواهد رسید 

ولی من دنبال کتاب دیگه ای هستم و از کتابهای اینترنتی متنفرم  

اهااااااااااااای تو  

گوجه سبز کیلو چنده ؟ این گوجه سبزها توی سینی نشستن و با فخر فروشی نگاه میکنن منکه هنوز جرات  نکردم برم بپرسم کیلو چنده ولی فکر میکنم که از موووووووووووز هم گرونتره حتی از آناناس  

هر چند که من از اینها هم دوست ندارم و تنها گوجه سبزی که دلم میخاد محصول درخت گوجه سبز خونه ی بابای زن داداشم هست اونم نه همه ی درختاشون اون درخت کوتاهه وسط باغ پشتی خونه شونه خوووو کی میخاد بره شمال گوجه سبز بیاره ؟؟؟؟؟؟؟ 

ی چیز دیگه هم میخام توت سفید روی درخت که اینم از موقعی که خونه ی بابابزرگمو فروختن ما ی توت درست حسابی نخوردیم یادش بخیر شاخه های درخت اومده بود روی سقف و ما روی پشت بام خونه حسابی توت میخوردیم الان اون درخت و اون خونه کجاست؟؟؟ خدا میدونه  

ای بابا من چقدر شکمو بودم خودم خبر نداشتم همش که شد خوردنییییییییییییی 

کتابم غذای روحه دیگه

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:57 توسط دخترپاییز|


آخرين مطالب
»
» برف
» یلدا بی یلدا
» یلدای امسال به از پارسال
» اندر احوالات 30 نما
» اولین معامله ی عمرانسان
» روزهای اخر
» بلاگفای شکست خورده
» شروعی دوباره
» فانتزی های من

Design By : Pichak