X
تبلیغات
سردرگم

سردرگم

 

پست ثابت 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 1:1 توسط دخترپاییز

دیشب دو تا پسر داشتند همدیگه رو له لوره میکردن

یکیشون که غول تر بود میگفت دفه اخرت باشه دنبال خواهر من میفتی

اون یکی هم میگفت بابا اشتباه گرفتی

بعد از چندی زد و خورد تماس گرفتند با ۱۱۰

در همین اثنی متوجه شدند بعله یارو اشتباه گرفته و مضروب حاضر نبود رضایت بده و میگفت من از این اقا شکایت دارم

یکی از بچه های محل اومد جلو و گفت داداشای گلم دعوا نکنین و به مضروب گفت این مسئله ناموسی بوده و خون جلو چشاشو گرفته و نتونسته درست تشخیص بده

و اشتباه گرفته

یهو خواهر پسر غوله از خونه اومد بیرون گفت واااااااااااااااااااایییییییییییی

(اشاره به میانجی گر) داااااااااااداااااااااااااااااشششششششششششش

این خودشه همونی که مزاحم من میشهههههههه

مضروب و ضارب هردو مزاحم میانجی گر رو مورد ضرب و جرح شدید قرار دادند تا عبرتی باشد برای سایرین


برچسب‌ها: واسطه گری, میانجی گری, کتک کاری
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 8:46 توسط دخترپاییز|

امروز تو ی سایت نوشته بود یکی از مواد تشکیل دهنده دینامیت بادام زمینی است خیلی جالبه

الان فهمیدم چرا عیدا از تو اتاق داداشم صدای انفجار میاد حتما داره دینامیت می سازه و در حین ساختن گه گاه انفجار هم رخ میده که احتمالا باید عادی باشه

البته بجز عیدا بعد از خوردن آش رشته  هم صدای انفجار میاد که احتمالا بقیه مواد تشکیل دهنده ی دینامیت نخود و لوبیا هم می باشد . با این اوصاف میشه گفت توی دینامیت از لپه عدس نخود و لوبیا بادام زمینی الو چه البالو خشک پیاز و سیب هم استفاده میشه

 الان فهمیدم داداشم اونقدرا هم ادم ضایعی نیست و فقط داره کارهای علمی انجام میده


برچسب‌ها: مواد تشکیل دهنده ی دینامیت, ساخت دینامیت در یک جلسه
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 12:10 توسط دخترپاییز|

چند شب پیش با خواهرم رفته بودیم دنبال پرده برا اتاق خوابش

رسیدیم به ی مغازه ی بزرگ که تعداد زیادی فروشنده داشت و تمام درش شیشه ای بود

بنده های خدا فروشنده ها هم از بیکاری به رفت و امد مردم نگاه میکردن

که ناگهان خواهرم چشمش یکی از پرده های این فروشگاه رو گرفت و خواستیم بریم داخل

خواهرم هم خیلی شیک مجلسی داممممممممممبببب

رفت تو شیشه ی مغازه لامصبا بس که تمیز کرده بودن دیده نمیشد

حالا فروشنده ها هرررررررررررررررررر هرررررررررررررررررررررررر دارن رقص و پایکوبی میکنن

به خواهرم گفتم یا نریم داخل من خجالت میکشم اینا بهمون میخندن

خواهرم گفت میخای بهمون نخندن؟

گفتم اره

گفت بریم تو

اگه جرات کردن بخندن هر چی دلت خواست بهت میدم

هیچی دیگه رفتیم داخل گفت ااقا این پرده ها متری چنده

اقااااااااهه گفت متری ۲۰ تومن خواهرم گفت من زیاد میخام برا هتل میخام

فروشنده ها اینقده مودب شدن که نگو ی تخفیف حسابی هم دادن و قرار شد فرداش کارپرداز هتلو بیاریم تا قرارداد امضا کنیم

هییچیدیگه با احترامات کامل از ما پذیرایی شد و ما دیگه اونورا افتابی نشدیم


برچسب‌ها: مبارزه با ضایع شدن
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 12:59 توسط دخترپاییز|

توی کتاب سینوحه نوشته بود ایرانیان ادمای متمدنی هستن و لی در مورد یکی از کشور های همسایه نوشته بود

اونا طبیب ندارن

و مریضاشون رو دم در میزارن و هر کس از اونجا رد میشه ازش میپرسه چته

تا شاید ی نفر بیماری مشابه گرفته باشه و درمان شده باشه و راه درمانشو بدونه و بگه

خدا رو شکر ما متمدن بودیم وگرنه نسلمون منقرض میشدا


برچسب‌ها: سینوحه
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 13:23 توسط دخترپاییز|

اگه از بچه گی بهمون گفته بودن مسواک بده همه یه جا دور هم جمع میشدیم مسواک میزدیم
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 13:20 توسط دخترپاییز|

کلماتم را 
در جوی سحر می‌شویم 
لحظه‌هایم را 
در روشنی باران ‌ها 

تا برای تو شعری بسرایم، روشن 
تا که بی‌دغدغه بی‌ابهام 
سخنانم را 
در حضور باد 
این سالک دشت و هامون 
با تو بی‌پرده بگویم 
که تو را 
دوست می‌دارم تا مرز جنون 


برچسب‌ها: شعر ناب, کلمات, شعر دکتر کدکنی
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 13:8 توسط دخترپاییز|

1175828108_www-animaatjes-nl.gif

جاتون خالی دیروز  روز پر کاری بود از غروب رفتیم خواستگاری و  اخر شب هم که عروس کشون بود

عروس خانوم دو ماهه بارداره و همچون شش ماهه می نمود

تازه وسط مجلس  عقش گرفت و همه رو خرسند کرد

البته بد بخت بخاطر بارداریش نتونسته بود موهاشو رنگ کنه اخه رنگ نمیگیره

و نصف موهاش رنگ داشت و نصف دیگه مشکی بود

ولی کلا بد نگذشت مخصوصا اینکه فامیلای ضد رقص هم تشریف نداشتن و ما تا تونستیم این کمرو قرش دادیم

اخر شبم داماد اومد و گفت زن و بچه مو بدین برم

میخام که قربونشون برم

عاشقشونم

دیوونشم

از صبح تا شب دم خونه خودمونم

البته این عروس یک سال پیش خواستگاریش بود خواستگاری دیروز مال یکی دیگه بود

داماد  ولد بابام

پسر کوچیکه میرزا حسین خان بود

اقا چشمتون روز بد نبینه این دادای ما چشم بازارو کور کرده همینکه چشمم به عروس افتاد نمیدونستم بخندم یا گریه کنم اخه حتی ی نقطه مثبت و قابل توجه نداشت حتی مثل من نمک هم نداشت

هرچی ما گفتیم زیبایی ملاک نیست دادا

ولی باید قابل تحمل باشه یانه؟

تو کتش نرفت که نرفت

ماهم گفتیم خود دانی

ما برات زن میگیریم

هرکی رو خودت بخای

ولی بعدا نگی شما نگفتین

اونم گفت ملاک من نجابتشه

که تو کمتر دختری پیدا میشه

خوب خدا رو شکر این یکی هم سر و سامون پیدا کنه

 من و شوشر جون از شرش راحت شیم نترسیم شب جمعه ای یکی از پشت در اتاقمون رد شه یا مجبور شیم ی راند بخوابیم بعد بیدار شیم بهم دیگه توجه کنیم

البته ما فقط توجه میکنیما فکر بد نکنین

شب جمعه ها هم ی جای ثابت داریم دیگه

اون خونه زنش ما هم خونه زن شوشر جون


برچسب‌ها: خواستگاری و عروس کشون در یک روز
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 8:57 توسط دخترپاییز|

امروز از اون روزاست

یکی از اقوام زنگ زده که بعد از ظهر عروسی دخترشه

کارت نداریم چون مجلس خودمانیه

دعوتا تلفنیه

اینجاست که باید گفتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

من چی لباس بپوشممممممممممممممممممممممممممممم

ای تو روحت

این چه وضعه عروسی گرفتنه

نمیدونم عروسو چطور می برن ارایشگاه

لباس از کجا میارن

من که دو روز وقت داشتم دهنم اسفالت شد

اینا با نصف روز چکار خواهند کرد نمیدانم

تازشم عروس حامله تشریف دارن و خود باردار خانوم نمی تونه کاری انجام بده

نمیدونم اینو کجای دلم بذارم

بهر حال گفتم اونایی که عشق عروسی ان دلشون بسوزه

ما داریم میریم عروسییییییییییییییییی

مهم بزن و بکوبه که ی ساعتم برای مهیا سازیش زیاده

حالا قرش بدههههههههه

speaker phone leaf     

 

 

 


برچسب‌ها: عروسی با سرعت نور
نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 12:30 توسط دخترپاییز|

امروز این پست دومه که میزارم

داشتم می گفتم روز سیزده به در رفتیم ی جای خوب که جایی بس جدید بود دره ای بس شگرف که دره هایی که و مه در ان  بود و درختان سرشار از شکوفه

جاتون خالی بالایی دره ای به عمق سه متر یا چهارمتر ی درخت شیش هفت متری بود که به بالاترین شاخه ی اون طناب انداخته بودن و بساط تاب بازی به پا بود

کلا طول تاب ۴ متری می شد فکر کنین زیر پات سه چهار متر خالی وسط زمین و اسمون تاب بخوری چه حالی میده

ی گروه دختر وحشی هم بودن اونجا میومدن خرکی تاب میدادن اینقدر که هر کی می نشست روی اون تاب اگه شلوارش خیس نمیشد حتما لباس زیرشو کثیف میکرد

ماهم که عاشق همین وحشی بازی ها

رفتیم و نشتسیم روی تاب

چشمتون روز بد نبینه اینا هی مارو تاب دادن و پیچوندن تاب دادن و پیچوندن اینقدر که پیچ تاب به سرم رسید بود بعد پیچ که به اخرش رسید برعکس مارو رها کردن  و طناب باسرعت نور شروع کردن به چرخیدن و من دیگه هیچی ندیدم و وقتی به خودم اومدم دیدم بغل شوهرم ولو شدم و داره روم اب می ریزه نگو از رو تاب افتاده بودم توی دره البته شانسم گرفت ته اون دره همه ماسه بود و چیزیم نشد ولی سرم تا ی ساعت گیج میزد

البته فامیل شوهرم خودشون اخر این وحشی گری هان و کلی به قیافه من خندیدن ولی شانسشون گرفت مامانم نبود وگرنه خاک اونجا رو به توبره می کشید

جز من چند تا دیگه هم تلفات داد منکه دیگه جرات نکردم برم طرف تاب ولی اونای دیگه هی می رفتن و هی غش میکردن و باز میرفتن مردم چقدر خیره شدن والااااااااا

بعد ناهار با شوشر جون رفتیم دوران و ی جای خلوت پیدا کردیم ولی حس کردم برای سیزده به در زیادی خلوته

اما همونجا توی علفا زیر افتاب کنار هم دراز کشیدیم

که ناگهان صدایی شنیدیم

ی صدایی از تپه پایینی میومد نگاه کردیم و یک جفت قناری جوان دیدیم در حال لاو ترکوندن هیچی دیگه شوشر جون نمی تونست جلوی خندشو بگیره و هی سرک می کشید

یهو ی فکر به ذهنم رسید

گفتم بیا یکم بهشون بخندیم و دو نفری از روی تپه پریدیم پایین درست جلوی پاشون بدبختا هنگ کرده بودن ما هم قهقه زنان محل رو ترک کردیم

شوشر جوون میگفت اقا عشقولانه در کردن توی طبیعتم صفایی داره ها

اما من اصلا دوست ندارم کسی اینطوری غافلگیرم کنه خخخخخخخخخخخخ


برچسب‌ها: سیزده به در چهار ده به تو سال دیگه خانه ی شو
نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 11:48 توسط دخترپاییز|


آخرين مطالب
»
» واسطه گری
» دینامیت
» مبارزه با ضایع شدن
» طب
»
» شعر
» ی روز پر کار
» میخام برم عروسی
» پست دوم

Design By : Pichak