سردرگم

 

پست ثابت 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 1:1 توسط دخترپاییز

امروز از اون روزاست 

پنجشنبه ی اخر سال حسابی دفتر سوت و کوره عیدی هامو گرفتم و خرجم کردم 

الان دیگه هیچ حسی برای کارکردن نمونده بهر حال این ی هفته هم گذشت دیگه بد و خوبش و نمیدونم  

امسال به خیلی بد کردم پشت بعضی غیبت کردم دل بعضی رو شکوندم به بعضی بدقولی کردم بعضی رو از خودم رنجوندم میخاستم بگم هر کاری کردم خوب کردم و از سال اینده هم به همین روند ادامه خواهم داد 

اگه به داداشم نمیگین دیشب رفتیم آجیلارو خریدیم شیرینی هم طبق هر سال شیرینی مشهدی خریدیم وقتی پشت در رسیدیم اول زنگ زدم خونه و ازمامان پرسیدم اونجا امنه؟ وقتی مطمئن شدم که خورندگان و جوندگان و درندگان در منزل نیستن با احتیاط وارد شدیم الانم دو نفرو مامور کردم مواظب آجیلا باشن البته گذاشتمشون توی بقچه ی لباسای مامانم ولی خوب کار از محکمکاری عیب نمیکنه 

بچه ها بیاین فرهنگ سازی کنیم که نوروز امسال هرچه برای اجیلهای خودمان میپسندیم برای آجیل های دیگران هم بپسندیم و از دستچین کردن پسته و بادوم هندی بپرهیزید ولی اگه رفتین جایی چلغوز هم توی آجیلهاشون بود بی دریغ بخورید و بیاشامید و  زیاده روی کنید که اینا مرفهین بی دردن که چلغوز کیلو 70 تومن میزارن جلو مهموناشون  

موقع چیدن هفت سین هم حواستون باشه بهترین استفاده رو بکنید من میخام سین اولمو سایه ی آقامون قرار بدم شاید دوتا النگو به النگوهام اضافه شد 

سین دوم سلامتی مامانم و خانوادم  

سین سوم سرحالی جیب خودمو خانواده 

سین چهارم سوزش دل دشمنا وبدخواهام 

سین پنجم سرو سامان یافتن زندگیم

سین ششم سکه طلا ( الکی مثلا ما خیلی پولداریم)

سین هفتم سبزه ( چیه توقع داشتین همه ی هفت سینمو ملکوتی پهن کنم؟) 

هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز 

میخاستم ی عکس سفره هفت سین بزارم بلد نبودم دیگه نزاشتم خودتون تصویر کنید : 

اینجا اینه و شمعدونه 

اینجا تنگ ماهی .......................................اینجا قرآن .............................  اینجا سبزه 

......................... اینجا هم ی ظرف پر سیب  ................  و اینجا هم ی ظرف پر شکلات 

..............................اینجاسمنو..............................................اینجا سیر 

اینجا تخم مرغ رنگی.......................................اینجا سکه..........................اینجا هم سماق یا سیاه دانه البته ما مشهدی ها اسفند میزاریم چون میگیم سپنج 

اینجا هم ی گلدون سنبل........................................................اینجا هم ی دسته خوشه ی گندم 

اون وسطا هم گلهای رز  :)


برچسب‌ها: هفت سین من
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:28 توسط دخترپاییز|

از امروز هر روزهای تکرار نشدنی شروع میشه اخرین شنبه ی سال 93، اخرین یکشنبه ی 93 ، اخرین.... 

اخرین جمعه سال 93  و تمام ---------------------------------- ی لحظه یاد فیلما افتادم دید دید دید دید دیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید فشار خون صفر  و سال 93 به تاریخ پیوست

ی دوستی میگفت امسال از اون سالهاست که بهانه ای برای تنبلی نیست ب یکی میگی فلان کارو کی میکنی ؟ میگه از روز اول سال ، به یکی دیگه میگی میگه اول ماه ، منم که قراره از شنبه برم پارک ورزش 

بازارها حسابی شلوغ شده و مردم در تکاپوی سال جدید و ی عده هم در تکاپوی سر کیسه کردن مردم:( 

رفتم ارایشگاه ارایشگره محترم عیدی میخاد از روزنامه اومدن عیدی میخان پستچی محل عیدی میخاد رفتگرها هفت هشتایی هستن عیدی میخان قالیشویی قالی رو یک ماهه نگه داشته امروز اومده اورده عیدی میخاد اینو که گفتم تو عیدی نخواه که با لگدتازه ازت پذیرایی میکنما   

شما هم  اسم عیدی نیارین که من دو ماهه حقوق نگرفتم و دقیقا 28 اسفند حقوق و عیدی واریز میشه تازه اگه بشه


برچسب‌ها: هفته ی اخر
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 9:51 توسط دخترپاییز|

از موقعی که یادم میاد نزدیک عید که میشد ما مکافات داشتیم ی طرفو تمیز میکردیم ی طرف دیگه کثیف میشد خداییش به عید که میرسید اونقدرا هم تمیز نمیشد بس که ما بچه های خوب و منظمی بودیم مامانم ی اتاقو تمیز میکرد تا بره اشپزخونه رو تمیز کنه اتاقای دیگه رو به خدمتشون می رسیدیم یادمه همیشه مامانم اشپزخونه رو میذاشت برای اخر  

اخه معتقد بود اشپزخونه زود به زود کثیف میشه و همچنین کارش زیاده و اگه زود شروع کنه به کارهای دیگه نمیرسه و البته معمولا آشپزخونه همیشه سرش بی کلاه میموند یا در حد ی نظافت روزانه تمیز میشد و خیلی خونه تکونی نمیکرد  

برای همین امسال به این نتیجه رسید که امسال از آشپزخونه شروع کنم و مارو توی اشپزخونه زندانی کرد و گفت تا اینجا تمیز نشده بیرون نیاین ماهم پس از وارسی تمامی کابینت ها و کشوهای فریزر به این نتیجه رسیدیم خیلی چیزهایی که علت اصلی ریخت و پاش اشزخونه هستند غیر ضروری می باشند و از اونجایی که مامان گرامی دلبستگی عجیبی به وسایل قدیمیش داره طی یک اقدام انتحاری تمام وسایل اضافه رو انداختیم توی کیسه ی زباله و خواهرم یواشکی برد و گذاشت سر کوچه  

نگرانیم این بودم که ی وقتی مامان جون بفهمه ملامینهای جهازش و سبد های سبزی به تاریخ پیوسته مارو اق والدین نکنه و خواهرم گفت چی میگی همین ملامین ها حداقل 10 ساله ازشون استفاده نشده و مامان اصلا یادش نمیادکه اینها هم وجود داشته و چیزی نمیشه 

ماهم جوگیر و تا گیرمون اومد آشپزخونه رو خلوت کردیم و خداییش کیف هم کردیم همه کابینت ها خالییییییییییییییی و دیگه چیزی سرگردون نبود توی آشپزخونه  

مامانم وقتی دید اشپزخونه اینقدر تمیز شده کلی از ما تقدیر و تشکر کرد و ماهم با تنی خسته و کوفته به رختخواب رفته و خسبیدیم به سرعت به خواب عمیقی فرو رفتیم  

صبح امروز مادر محترمه با نعره ای ما رو زا براه کرد نغمههههههههههههههههههههه این سبدای سفید که اینجا بود کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم نمیدونم مامان من ندیدم تو اشپزخونه نبود  

گفت دروغ نگو دیروز خودم 10تا کنار گذاشته بودم که توش سبزه بندازم برای بچه ها چیکارشون کردی؟؟؟؟؟؟؟ 

و من خواب ناز رو رها کرده و از خانه متواری شدم


برچسب‌ها: من و خانه تکونی
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:40 توسط دخترپاییز|

امسال نوروزمون مقارن میشه با دهه ی سوم فاطمیه و ایام شهادت حضرت فاطمه امسال میخاستم ی سفره هفت سین انچنانی بندازم ولی تصمیم گرفتم انچنانی رو بذارم خونه ی شوهر بندازم امسال به همون پیاله های سفالی گردالی قناعت کنم 

ولی سال دیگه چون دیگه دهه فاطمیه نیست میترکونیم 

این دهه ی دوم فاطمیه هم شده حکایتی ها واقعا ما نمیدونیم لاک قرمزا رو بزنیم یا نه   

دوستی میگفت هوا ی طوری شده که ی عده با کلاه و پالتو و چکمه میان بیرون و بعضی با تیشرت و دمپایی لاانگشتی و همه هم از هوا راضی هستند 

حالا این دهه هم شده همینطور ی جا روضه بود و شله میدادن به مناسبت دهه ی دوم فاطمیه و ی جا عروسی بود و بزن و بکوب  

کلا هم بازار خرما فروشا داغ بود هم بازار گل فروشا هم روضه دوستان مراسم داشتن و هم رقص دوستان

بازم خداروشکر با این کسادی بازار  بازار هرکی خوب باشه غنیمته  

راستی شوهرم اومد دلم تنگولیده بودها ولی اصلا دیدارمون برخلاف تصورم هندی نشد کلا شعر هندی حفظ کرده بودم که دکلمه کنم برای اقامون  

حالا الکی مثلا من دکلمه میکنم و جفتک نمیندازم 

آهااااااا ی ماهه رژیمم و به حول و قوه ی الهی تونستم توی یک ماه یک کیلو به وزنم اضافه کنم و حسابی چاخالو بشم البته اشتباه نشه رژیم لاغری بودها ولی نتیجش عکس شد  الان چند روز دارم روزی ی پیاله خامه میخورم و دنبه های گوشتارو میخورم شاید این یک کیلو کم شه والااااااااااا

نوشته شده در یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:0 توسط دخترپاییز|

یروزم روزه عشق بود و مثل سالهای گذشته به خوبی و خوشی فراموش شد 

اصلنم ناراحت نیستم که کسی برام کادو نخرید درسته امسال شوشو دارم و معمولا کادو دریافت میکنن در اولین ولنتاین اما ریا نشه ها شوشوی من با خیلی ها فرق داره و ی طورایی خاصه 

خلاصه بگم که امسالم خرس کوچولویی برای این خرس گنده خریداری نشد خوب بابا اینا رسمه خارجیهاست مگه خارجیها برای شب چله ی عشقشون کادو میخرن یا مثلا برای عید نوروز یا عید قربان یا عید غدیر؟ 

خوب چه توقعی داریم که این روز کادو بگیریم یا کادو بخریم  

خدارو صد هزار مرتبه شکر که شوهرم توی خطه این مسائل نیست وگرنه خوب اگه اون برام ی خرس میخرید منم باید براش ی جعبه شکلات میخریدم دیگه که خدارو شکر منتفیه  

راستی روز عشق بر عاشقان مبارک باد

اینجا مشهده  

از صبح داره بارون میاد  

بارون توی این زمان منو نگران میکنه الان با این بارونا درختا زنده میشن و اگه بعده این بارون ی برف بیاد طفلی درختا سرما میخورن البته چند سالی هست که هوا تغییر کرده و مرز فصلها از بین رفته  

چند سال پیش شنیدم ی حاج خانومی میگفت قراره شمال بیاد مشهد 

بفرما اینقدر ما نرفتیم شمال که شمال مارو خجالت زده کرد اومد مشهد


برچسب‌ها: روز عشق مبارک
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:6 توسط دخترپاییز|

اصلا حوصله ندارم بنویسم هق هق  

ای بابا چرا اصرار میکنید...

باشه چون خیلی اصرار کردید می نویسم  

راستش دلم تنگولیده 

برای کی؟ 

 برای نیمه گمشدم 

پارسال 29 بهمن پیداش کردم 

ولی الان 13 روزه ندیدمش قهر نیستیما ولی مجبور شده برای ی کاره مهم چند هفته ای بره ی جایی 

منم دلم تنگولیده البته فکر نکنین دارم تابلو بازی میکنم ها 

نه خیلی هم خوشکل هر شب میرم بازار و مراسم پر فیض جهاز خرون رو اجرا میکنم و اصلا یادم نمیاد نیمه ی گمشده ای هم داشتم ولی وقتی میام خونه می بینم توی کمدم اثری از لواشک نیست یادش میفتم و از خدا میخام که هر چه زودتر نیمه گمشده ی ما رو برسونه تا از بی لواشکی نمردیم 

(منظورم از لواشک واقعا همون لواشکه ها)

خدارو شکر نیمه گمشدم اهل نت و این حرفا نیست وگرنه غیابی قید مارو میزد و مارو در این درد جانکاه فراغ تنها میگذاشت و همچنان در دل کوه و بیابون اواره میماند  

هی دادو بیداددددد از دست این روزگار


برچسب‌ها: من و دلم
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:13 توسط دخترپاییز|

این روزا هم میگذره  

نگاه میکنم به تقویم ... 

انگار عید نوروز همین دیروز بود خیلی نگذشته و مدت کمی تا عید باقیه  

این عمره مایه که میگذره:) 

یعنی میشه اونروز برسه که عروسیم تموم شده خونه ی خودمم و ساعت 8 صبح بیدار میشمو و اول ناهارمو بار میذارم بعد کارهای خونمو میکنم و هیچ غصه ای ندارم ؟ نمی دونم میشه منم بانوی خونه بشم و توی اشپزخونم امپراطوری بزنم برای خودم؟ 

یعنی میشه ساله دیگه شیرینهای عیدمو توی خونه خودم ، خودم بپزم و باهاشون پز در وکنم جلو خواهر شوهرم :) 

بچه ها برام دعا کنید که بد جور به مشکل خوردم


برچسب‌ها: ارزوهای شیرین زبان
نوشته شده در پنجشنبه دوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:19 توسط دخترپاییز|

چند وقتی بودی توی گوشی همراهم ی اهنگی رو سیو کرده بودم به اسم جاده ی یک طرف ولی گوش دادنش حس خوبی میداد بهم حس میکردم این اهنگ احساس منو میگه و با من همدرده چه شبا که توی رختخوابم میخوندم  

باز دوباره با نگاهت این دل من زیر و رو شد  

باز سر کلاس قلبم درس عاشقی شروع شد  

دل دوباره زیر و رو شد 

..... 

و گریه میکردم و گریه میکردم و گریه میکردم و سبک میشدم 

دو هفته پیش بود که بهم یکی پیام دادن و گفتن مرتضی پاشایی فوت کرده گفتم حالا کی بوده؟ گفتن ی خواننده معروف گفتم من نه اهنگاشو شنیدم و نه دیدمش و نه می شناسمش تا اینکه جمعه شب گذشته اخبار خبر فوت مرتضی پاشایی رو داد و عکسشو نشون داد وااااااااای خدای من این عکس با اونیکه من تو گوشیم داشتم یکی بود و متوجه شدم مدتهاست منم طرفدارش بودم و نمیشناختمش  

خیلی حالم گرفته شد

اینو نوشتم نه به این خاطر که خیلی اهل موسیقی هستم نه  

  فقط خواستم بگم

بعضی ادمها هم هستن وقتی میرن تازه جاودانه میشن و مرتضی پاشایی عزیز هم جزء همین بعضیها بود  

به نظرم مرتضی توی زندگیش ی کارای خوبی کرده که خدا اینطوری براش خواسته زود بردش تا پاک باشه و جاوادنش کرد تا بمونه دوتا خواننده ی با مرگشون جاودانه شدن البته اینایی که به سن من قد میده یکی ناصر عبداللهی بود و دیگری مرتضی پاشایی 

بچه ها بیاین به احترامش فیلمای نامربوطی که از زمان بیماری مرتضی ی عده افراد بی فرهنگ منتشر کردن رو  داریم رو پاک کنیم


برچسب‌ها: دلنوشته ای برای انکه نمیشناختمش, مرتضی پاشایی, رفتن و رسیدن
نوشته شده در یکشنبه دوم آذر ۱۳۹۳ساعت 13:17 توسط دخترپاییز|

چند ماهی میشه به وبلاگم سر نزدم وقتی اومدم متوجه شدم خیلی از دوستامو از دست دادم و البته بودن دوستایی که پیگیر بودن و نبودنم بودن بهر حال با مشکلاتی که داشتم نشد بیام اینجا و برای دوستام بنویس فصل پاییز رسیده و ی ماهش رفته نمیدونم امسال چرا اینقدر زود گذشت هنوز حس میکنم همین دیروز بود که سال و تحویل گرفتیم همیشه وقتی به ازدواج فکر میکردم دلم نمیخاست دچار روزمره گی بشم و با خودم میگفتم من اگه ازدواج کنم مثل اینا بی هدف به زندگیم ادامه نمیدم اما الان که ازدواج کردم متوجه شدم شاید انسانهای متاهل مخصوصا خانومها کمتر از زمان مجردیشون مدارج علمی میگن ولی واقعا بی هدف زندگی نمیکنند مثل هدف امسالشون خرید ی اتومبیل بهتره یا بهتر کردن وضعیت رابطشون با همسرو فرزنداشون هست و همین هدفای کوچیک باعث میشه انسان به زندگی امیداوار بشه دوستتون دارم فعلا یا حق

 


برچسب‌ها: روزمرگی
نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۳ساعت 11:47 توسط دخترپاییز|


آخرين مطالب
»
» اخرین روز کاری من
» هفته ی اخر سال
» خانه تکانی
» بازم عید امد
» روز عشق
» سلامی چو بوی خوش اشنایی
» این روزا
» این تو بودی
» بازگشت دوباره ی من:)

Design By : Pichak